تبليغاتX
دایره سیاه

دایره سیاه

یادداشت های سینمایی

همان طور که در پست قبل هم گفته بودم ، ترجیح دادم که وبلاگی جدید را باز کنم با عنوان عمو کامی و تنها از چیز هایی صحبت کنم که دوستشان دارم .

فردا شب قرار است فیلم ایندیانا جونز ۴ را روی پرده بزرگ سینما پاته ببینم و روز جمعه هم به همت شرکتی که در آن کار می کنم ، یک سفر یک ساعته با بالن بر فراز هلند خواهم داشت و روز شنبه بیست و چهارم ماه می وبلاگم را با پرداختن به این فیلم و آن سفر پرده برداری خواهم کرد.

نام وبلاگ "عمو کامی " خواهد بود و آدرسش را برای تمام کسانی که در پست قبلی برایم پیام گذاشته اند تک به تک خواهم فرستاد .

با سلام

 آران جاویدانی

+ نوشته شده در 2008/5/21ساعت 9:55 PM توسط آران جاویدانی |


چند ماهی است که شدیدا در گیر نوشتن و تدوین کتابی هستم با نام "فیلم شناخت سینمای ایران در مهاجرت" که در بر گیرنده فیلم هایی است که فیلم سازان ایرانی مقیم در خارج ایران ساخته اند. بخشی از این کار را باید تا اخر ژوئن تحویل بدهم که امیدوارم معجزه ای اتفاق بیافتد و این بخش تا نه روز دیگر تمام شود.

دو پیام گرفتم یکی از بهزاد عزیز که سری به وبلاگ پرده شیشه ای بزن ، مقاله ای در مورد کیشلوفسکی نوشته ام . بخوان ونظرت را بنویس . دو روز هم بیشتر وقت نداری.(چه کار سختی) . خواندم و لذت بردم .این دوست نازنین نا دیده آن چنان سینمای کیشلوفسکی را کندیده وکاویده که جای هیچ صحبتی باقی نگذاشته و فقط یک دست مریزادی می توان برایش فرستاد.کار این وبلاگ هم قابل تحسین است که هر هفته یک  فرمان را به تحلیل می کشد . من که دارم دفترچه کوچکی از این نوشته ها را برای خودم درست میکنم. از سوسپانس و دوستانش هم سپاسگزاری می کنم.در سفرم به ایران اگر دیدمشان حتما کادوئی برایشان خواهم داشت .

 ولی من بعد از تقریبا چهل و پنج سال فیلم دیدن و خواندن ونوشتن به نتیجه ای دیگر رسیدم: چند سالی است که دیگر نقد فیلم نمی خوانم ونمی نویسم و فقط موقع فیلم دیدن خودم را رها می کنم و در اختیار فیلم می گذارم و حالا این جاست که فیلم بی هیچ واسطه ای می تواند مرا در گیر خود کند و یا فرارم دهد .همین وبس. (البته خواندن مقالات بهزاد و دوستان استثنا بود وکمی پارتی بازی.)

دومین پیام از دوست نادیده جوانی بود که پرسیده بود من چرا با وبلاگ هایی که پیام ها را پس از تایید نویسنده وبلاگ به معرض دید عموم میگذارند ، مشکل دارم . وظیفه دانستم که برای جواب به وبلاگش  بروم. آن هم زمانی که فیش های کتابم را پهن کرده بودم و مشغول کار بودم. ولی وبلاگ این دوست عزیز آن چنان مرا در گیر کرد که نه تنها از کار بلکه از زندگی هم جا ماندم.

وبلاگ این دوست عزیز درست مثل  خانه خود من است، در خانه کوچک  من شما با آرشیوی از 3500 فیلم و تقریبا 8000 سی دی موسیقی و مجسمه های کار اکترهای سینمایی و پوستر ها و کتاب ها و کلکسیون نقاشی و عکس و چراغ های قدیمی وصد ها شئی دیگر روبرو می شوید ولی دنبال جایی برای نشستن می گردید که گیرتان نمی آید. و در وبلاگ پرستو شوکتی با عکس ها و نوشته هایش روبرو می شوید که به هر دری زده که  می توان حدس زد پشت هر کدام از آن ها انگیزه ای قوی  و حسی زیبا خوابیده.

از بستنی بگیر تا عکاسی که از زنده ها نمیتواند عکس بگیرد و نظرش در باره بد حچابی که خیلی جسورانه ابراز می کند و ابایی هم ندارد که به مذاق خیلی ها خوش نخواهد آمد. همان طور هم که من با نظرش در مورد قبول کردن قانون مخالف هستم ولی نوشته هایش مرا به فکر وا می دارد.

 عکسی از عکس های پرستو شوکتی به انتخاب من

و اما عکس هایش مجموعه ای است نه تنها چشم نواز که ترا به دنیایی می برد خیلی دور ، خیلی نزدیک.( این عنوان را از وندرس وام گرفتم نه رضا میر کریمی شما.). عکس بالا مرا به دنیایی غریب می برد. سال هاست که دیگرآسمانی اینقدر آبی و ابر هایی چنین سفید ندیده ام.

و اما فیلمی که این روزها دیدم یک انیمیشن سه بعدی 55 دقیقه ای است با نام "تولد دوباره رستم " که بر اساس داستان رستم و سهراب شاهنامه فردوسی در انگلیس توسط سعید قهاری فیلم ساز ایرانی مقیم انگلیس ساخته شده و برداشتی است ازاد .

چون قصد دارم فیلم را با خودم بیاورم ایران ، فعلا به همین معرفی بسنده می کنم تا 18 تیر که به تهران آمدم ، برنامه ای بگذارم و با چند نفر از دوستان وبلاگ نویس فیلم را ببینیم و آن ها مفصل تر بنویسند.

این آخرین پست من در این وبلاگ خواهد بود و بعد از بازگشتم از ایران وبلاگ دیگری را راه خواهم انداخت با نام "عمو کامی : از سینما و چند چیز بی ربط به سینما". دراین وبلاگ از سینما و اشپزی و رژیم لاغری و هنرمندان خارج از ایران و چند چیز دیگر خواهم گفت.

به امید دیدار در تهران

با سلام

آران جاویدانی

+ نوشته شده در 2007/6/21ساعت 9:3 PM توسط آران جاویدانی |


(این بهاریه تقدیم می شود به الهام نقدی، لیلا خوانساری ، بهزاد و سرپیکو ی عزیز)

 

باز هم نو كهنه شد و نويي ديگر مي آيد و سالي ديگر.

صحبت كوتاه بود و تلفني، فقط يك یورو از كارت تلفن كم شد:

“ .... مي روي پيش زن صاحب رستوران و خودت را معرفي مي كني، بعد جاروبرقي را از انباري برمي داري و تمام سالن را جارو مي زني، پيست رقص يادت نره و بعد....“

جارو را روشن مي كني، جارو با ولعي بي حد و حصر شروع مي كند به بلعيدن آن چه از شب گذشته به روي زمين مانده، دانه به دانه........

و تو جارو به دست گرفته اي و خانه را جارو مي كني، براي مهماني شام آخر سال. پس مادر كجاست؟ مادر؟ مادر در بيمارستان خوابيده بود. از تصادفي سخت جان به در برده بود.

خبر تصادف را هنگام حمله مغولها شنيدی. روزاول سانس اول، درست موقع آن رقص مغولها بود در طوفان شن های روان، برادر بزرگت خبر را داد. می دانست اگر مدرسه نباشی، سينما هستی. در سومين سينما پيدات كرد. خبر ناگهاني بود. درست مثل حمله مغولها با تلويزيونهاي در دستشان. گفت: اينها كه مغول نيستند، تركمن هستند.

پدر به خاطر كار در شهرستان بود و برادر بزرگ تر دانشجو و سخت مشغول درس و نامزد بازي و برادر كوچك تر هم كه كوچك بود و تنها تو بودي كه مي توانستي پرستار مادر باشي و مسئوليت خانه را بپذيري. نزديك عيد بود و خانه مي بايست تميز مي شد.

آيا مادر براي شب عيد از بيمارستان مرخص مي شود؟ دكتر گفت: “ شايد.“

تو حاضر نبودي رسم قديمي بهم بخورد و مادر بايد عيد را در خانه باشد و همه براي شام آخر سال آن جا جمع شوند.

“ .....بعد از اين كه جاروي سالن تمام شد مي روي توي آ‎شپزخانه، قاشق و چنگال ها را مي ريزي داخل سينك و بعد آب داغ و يك سطل مايع ظرفشويي، يك ربع بايد بگذاري بماند، در اين فاصله يك قابلمه را آب مي كني و روي

گاز مي گذاري تا جوش بيايد.....“

اين قابلمه آب جوش براي چيست ؟ دريا بود كه مي پرسيد.

مدرسه اش درست روبروي مدرسه ات بود و مسير تا منزل ها تقريباَ‌يكي. از سه راه شاه مي آمديد ميدان مخبرالدوله، تو و دوستانت اين ور خيابان، دريا و دوستانش آن ور خيابان. هميشه نگاهها بود كه رد و بدل مي شد. به ميدان كه مي رسيديد ، فقط تو و دريا مسيرتان يكي مي شد. اتوبوس خط 111 را سوار مي شديد و همچنان نگاهها بود كه مي رفت و مي آمد و يكباره گره خورد و تو بودي كه جرات كرده بودي آدرس خانه شان رابپرسي و همين آغاز آشنايي بود و حالا دريا كه مي دانست مادر در بيمارستان است و كسي خانه نيست به بهانه كمك آمده بود.

مي گويي : دست نزن، آب را گذاشتم تا جوش بيايد براي رنگ كردن تخم مرغهاي سفره هفت سين.

تخم مرغها را با وسواس خاص توي قابلمه مي چيني تا بپزند و بعد رنگشان كني، دريا كمك مي كند. يك عروس و داماد تخم مرغي برايت درست مي كند و هديه مي دهد، نه براي سفره هفت سين. تخم مرغها را روي كتابخانه قديمي اتاقت مي گذاري، دريا با كمي سنگ ريزه براي تخم مرغها پايه اي درست مي كند.

: تمام اتاقها را رنگ سياه زده اي، دلت نمي گيرد؟‌ دريا مي پرسد.

: نه تمام اتاق، ببين چارچوب در و پنجره و كمد زرد است. نمي پسندي ؟ تويي كه جواب مي دهي.

با هم از خانه بيرون مي زنيد، به ميدان كوچك نزديك خانه مي رسي،  دور تا دور ميدان مغازه ها به رديف پر از مشتري، جنب و جوش، رفت و آمد. ماهي فروش، ماهي سفيدها را رديف روي هم چيده و به مشتري ها مي رسد. فرصت سر خاراندن هم ندارد. جلوي مغازه زير نور چراغهاي زنبوري، بشقاب بشقاب سبزه گذاشته، عدس، گندم، كوزه سبزه، عروسك سبزه و تشت تشت ماهي هاي قرمز و شيشه هاي بلوري كروي شكل، منتظر تا كدامين ماهي داخل تشت را در خود جاي دهند و روانه سفره هفت سين كدامين خانه شوند. حاجي فيروز، سياه قرمز پوش دور ميدان مي گردد با آواز به ياد ماندني اش : ارباب خودم سلام عليكم، ارباب خودم بزبز قندي، ارباب خودم چرا  نمي خندي؟ 

و درياست كه  مي خندد و سكه اي مي دهي. حاجي ادامه مي دهد : بشكن بشكنه، من نمي شكنم........

بستني فروش پير را مي بيني كه با آن يخچال متحركش هنوز لجوجانه جلوي مغازه دو نبش درياني ايستاده و داد مي زند: نوبر بهاره بستني، آي بستني

و تو شوخي قديمي ات را تكرار مي كني : اكبر مشدي، بستني يك قروني ات چنده؟

و جواب مي شنوي كه مي گويد: پنج زار بچه جون، اون موقع كه يك قرون بود، تو اين قده بودي، با دست يك متري زمين را نشان مي دهد ، حالا تو اين قده شدي، با دست دو متري زمين را نشان مي دهد، توقع داري بستني من هم اين قده بمونه، با انگشت شست و سبابه اش سوراخي به اندازه يك قروني را نشان مي دهد. ديگر سر بسرش نمي گذاري و دو تا بستني مي خري و مي روي طرف گل فروشي. شاخه هاي ياس زرد و بيدمشك و ان شكوفه هاي به ژاپني كه دسته دسته جلوي مغازه گذاشته شده و بو يعيد را مي دهند. از هركدام دسته اي بر مي داري    بي آن كه بپرسي چند؟ يك دسته هم گل عروس براي دريا. دريا ديرش شده و بايد برگرديد. سنبل و لاله را فراموش كردي بخري. دريا مي گويد.

مي گويي بماند براي فردا. مي داني كه بهانه مي آوري و مخصوصاَ ‌لاله و سنبل را گذاشته اي براي فردا كه باز هم دريا بيايد. دريا مي خندد. پس قرار فردا را ميگذاري و دريا را كه رساندي برمي گردي خانه ، بايد ظرفها را بشوري.

.....يك ربع گذشته و با آن چوب بلند چند بار قاشق و چنگالها را به هم مي زني و بعد مي ريزي تو سينك بغلي، توي آب تميز. مغولها دور و برت وول مي خورند، مي آيند و مي روند، حمله نمي كنند. يكي ماهيتابه دستش گرفته و چيزي شبيه به نان را بالا و پائين مي اندازد، ديگري قابلمه بزرگي به دست دارد و هرازگاهي چيزي داخل آن   مي ريزد كه آتش مهيبي از داخل ان بيرون مي زند.

گفت : مغولها همه جا را به آتش كشيدند. تاريخ گفت.

گفت: اين غذاي چيني هاست كه به جاي اينكه روي آتش بپزد، داخل آتش مي پزد.

قاشق و چنگالها را از آب تمييز درآورده اي و داري دسته بندي شان مي كني، قاشق ها يك طرف، چنگالها يك طرف، كارد هم طرف ديگر. و حالا بشقابها، حتي از نگاه كردن به آنها تنت به لرزه در مي آيد. در تمام زندگي ات اين همه ظرف نشسته اي.

: اصلاً ملاحظه من را نمي كنند، به خانه كه مي آيند فقط مي خورند و مي ريزند و مي پاشند و بشقابهايشان را من بايد بشورم.

شب را پيش مادر در بيمارستان مي خوابي و گلايه برادرها را مي كني، خودش كم بود، حالا نامزدش هم اضافه شده. و مادر با بوسه اي آرامت مي كند. بوسه مادر هميشه آرام كننده بود.

صبح شده و بايد برگردي خانه، دريا را مي بيني كه سر كوچه ايستاده.

دير كردي.

نه، تو زود آمدي. مي خنديد.

صبحانه خوردي ؟ تويي كه مي پرسي.

نه. درياست كه جواب مي دهد.

پس با هم به طرف قهوه خانه مي رويد. عطر شكوفه هاي گيلاس و ياس دو طرف كوچه مستت مي كند. با ترس و لرز دستت را مي بري تا دستش را بگيري و مي گيري، ممانعتي نمي كند، با دو انگشتش هم به نرمي روي دستانت مي كشد و خودش را بهت نزديكتر مي كند. از سنگكي بغل قهوه خانه اول يك دانه نان سنگك خشخاش دو آتيشه مي گيري و بعد مي روي توي قهوه خانه، صاحبش را مي شناسي، به پسرش درس رياضي مي دهي. قهوه خانه چي حسابي تحويلت مي گيرد و بي آنكه بپرسد همراهت كيست، دو صندلي را جوري كنار ميز مي گذارد كه ديگر كسي نتواند سر ميزتان بيايد و مزاحمتان شود. كره را داخل يك ظرف رويي مي اندازد و روي گاز مي گذارد و چهار تا تخم مرغ مي شكاند. صبحانه، نيمرو با نان سنگك تازه ، خوشمزه ترين نيمروي دنيا.

و مغولها هستند كه صدايت مي كنند :  مينير، ایتن *

با شكلك مي فهمانند كه وقت غذا رسيده،‌ نمي تواني بخوري. بوي غذا بدجوري آزارت مي دهد. سعي مي كني با شكلك به آنها بفهماني كه غذا نمي خوري، فايده اي ندارد. مغولها تماشايت مي كنند، با تلويزيون هاي در دستشان و يا قابلمه هاشان، اينها كه مغول نيستند، ‌تركمن هستند. نه، چيني هستند.

ساعتت را نگاه مي كني، هنوز به تحويل سال مانده، بشقاب ها را داخل آب كثيف مي گذاري و دانه دانه             بر مي داري، دستي به زير و روشان مي كشي و داخل آب تميز، كه حالا چندان هم تميز نيست مي اندازي، انگشتانت درد گرفته، دستهايت از آب جوش قرمز شده ولي چاره اي نيست. آب داخل دستكش مي رود و تو هربار كه خالي اش مي كني ، آهي مي كشي. كمرت درد گرفته، پاهايت درد گرفته، هوا تاريك شده، ظرفها تمام نشده و ظرفهاي كثيف ديگر از راه مي رسند و باز ساعتت را نگاه مي كني.

: چه قدر وقت داري؟ درياست كه مي پرسد و تو جواب مي دهي كه مي رسيم، نترس.

روميزي ترمه مادر را در مي آوري و با حوصله هفت سين را مي چيني، اول آينه و قرآن و بعد عكسهاي رفتگان، پدر پدر، مادر پدر، پدر مادر و بعد لاله و سنبل، سبزه را كه دريا برايت سبز كرده و  آورده و تخم مرغهاي رنگي كه با هم رنگشان كرديد. سير ، سماق، سنجد، سركه و سيب.

نارنج را داخل كاسه اي آب مي اندازي و سكه ها را هم داخل ظرفي از برنج خام. پنير و سبزي، ماهي قرمز تنگ بلور را هم دريا وسط سفره مي گذارد. تلفن زنگ مي زند، از بيمارستان است. دكتر مي خواهد با تو صحبت كند، قيافه ات در هم مي رود. 

: ولي آقاي دكتر شما قول داده بوديد، من همه چيز را آماده كرده ام.

: باور كن چاره اي نيست، بهتر است كه يك هفته ديگر بماند و بعد گچ بگيريم و بيايد خانه.

و تويي كه هراسان از خانه بيرون مي زني و دريا به دنبالت.

مغولها در صحرا مي دوند و حلقه هاي فيلم به دنبالشان، به يك دروازه وسط بيابان مي رسند و زنگ مي زنند : سينما چيه ؟

گيوتين است كه بالا و پائين مي رود، حلقه هاي فيلم، مغولها مي دوند.

و تويي كه مي خواهي تمام مسير منزل را تا بيمارستان بدوي. دريا تاكسي مي گيرد.

به بيمارستان كه مي رسي، يكراست مي روي پيش دكتر، ديگر نمي تواني حرف بزني، دكتر از داخل اتاقش بيرون مي آيد.

مغولها مي دوند و گرد و خاك به پا مي كنند.

قابلمه هاي غذا پر و خالي مي شود و سفارش پشت سفارش، بشقاب غذاها چيده مي شوند. مغولها مي رقصند، بالا و پائين مي روند.

ولي آقاي دكتر، ديگر نمي تواني ادامه بدهي و بغضت مي تركد، دريا دستت را مي گيرد.

با گريه مي گويي: آقاي دكتر براي آمدن مادر به تمام در خانه گل زده ام، خانه گل باران شده، باور كن.

دريا هم به گريه افتاده

آقاي دكتر، تمام اين سالها همه با هم دور سفره هفت سين در خانه نشسته ايم. خواهش مي كنم باعث جدايي نشو.

شام آخر سال....، رسم قديمي، تحويل سال.....بغل كردن ها و بغض تركاندن ها.

با هم بودن، سر سفره هم دل بودن.

بشقاب ها را يكي يكي از آبي كه ديگر تميز نيست در مي آوري و مي گذاري تا خشكش كنند. حالا نوبت سيني هاست.

دكتر راضي شده و يكبار ديگر از پاي مادر عكس مي گيرد و قبول مي كند كه پاي مادر را تماماً ‌گچ بگيرد و گچ را تا تنه و گردن مادر بالا مي آورد.

مادر به خانه مي آيد، با آمبولانس، چند ساعتي به تحويل سال مانده، مهمان ها آمده اند. عمه ها، عمو، خاله و بچه هاشان.

مادر تاب نمي آورد، بغضش مي تركد زماني كه گلهاي ميخك قرمز روي در را مي بيند. مغول ها، خاكها را به هوا پرتاب مي كنند و مي رقصند، هراسان هستند. ظرفها تمامي ندارد، سيني ها را در مي آوري، ديس ها را مي گذاري و دسته اي ديگر را از آبي كه ديگر حالا كاملاً  كثيف است، برمي داري.

مادر به داخل خانه مي رود، بوي سبزي پلو مي آيد و ماهي سفيد كه بايد سرخشان كني. درياست كه دم در خانه ايستاده و بايد برود، نگاهش مي كني، دستش را دراز مي كند، اولين كادوي عيدت را از دريا مي گيري، بسته كوچكي است، باز مي كني يك انگشتر عقيق، خود دريا انگشتر را به دستت مي كند و اولين بوسه است كه رد و بدل مي شود و هر دو لذت مي بريد همديگر را بغل مي كنيد، كسي كاري به كارتان ندارد، ديگر از آن دنيا بيرون آمده اي و داخل آسمان هستي.

و تو مي داني كه دريا بعد از امتحان نهايي مي رود و مي خواهي كه با اين بوسه همه چيز را براي خودت نگه داري و جاودانه كني.

تحويل سال را هر پنج نفر با هم هستيد، پدر، مادر خوابيده در گچ، برادر بزرگ، برادر كوچك و تو كه توانسته اي شام آخر سال را به خوبي برگزار كني.

و مغول ها كه دور و برت بالا و پايين مي روند و ظرفها كه هرچه مي شوري تمامي ندارد. نگاهي به ساعتت        مي كني، مغول پير جلو مي آيد و مي گويد : تمام.

گيوتين پائين مي آيد.

خسته اي، دستهايت تاول زده و درد مي كند. كمرت درد مي كند و حتي نشستن برايت سخت شده.

به آخرين مترو و اتوبوس مي رسي. به اتاقت مي روي، تنهاي تنهايي، كسي نيست كه حتي يك خسته نباشي بهت بگه. از تحويل سال پنج شش ساعتي گذشته، روي تخت ولو مي شي و حتي ناي روشن كردن تلويزيون را نداري.

چشم هايت را كه رو هم مي گذاري، مغولها حمله مي كنند، كوچه به كوچه، خانه به خانه، جلوي درها ايستاده اند.

و بوسه دريا، بوسه مادر، بوسه هاي فراموش شده، مغولها، مغولها با تلويزيون، با قابلمه، با دسته بشقابها، گيوتين را جلوي تخت بسته اند، چشمهايت را باز مي كني، نگاهي به انگشتر عقيق دستت مي كني، اين همه سال با خودت اين ور و آن ور برديش.

كتابي را كه تازگي كادو گرفتي از كنار تختت برمي داري، صفحه اول را مي خواني كه برايت نوشته: وقتي كه بودي تنهايي را كمتر حس مي كردم، من درد ايران دارم، مثل تو، من دلم براي كوچه هاي تهران تنگ است، مي فهمي؟

و مي گويي : مي فهمم باسي جان، خيلي خوب مي فهمم، مغولها عيدهاي ما، كوچه هاي ما، شادي هاي ما، درياهاي ما و بوسه های ما را به غارت برده اند.........می فهمی ؟

 

 

                                                                   با سلام

                                                                آران جاويدانی

 

                                                                  

 *مینیر ایتن: آقا ، بخور

 

+ نوشته شده در 2007/3/18ساعت 10:23 PM توسط آران جاویدانی |


 

1-     چندی است که سخت مشغولم و ذهنم در گیر چند طرح ولی دست و دلم به نوشتن  نمی رود و تصمیمم هم برای این وبلاگ این بود که اگر حرفی برای گفتن ندارم بی خودی این صفحه مجازی را آلودده نکنم.

2-     ولی کامنت ها این بار مرا سخت هیجان زده کرد و شرمنده.....شرمنده از اینکه بعد از سه سال تازه دیروز فهمیدم که برادر زاده ام تحصیل معماری در کانادا را ول کرده و دارد سینما می خواند...دنیای غریبی است ....ولی خوشحالم

3-     دوست عزیزی  به نام انیس برایم پیامی گذاشته با این مضمون که این نوشته نقد فیلم نیست و چیزی است شبیه نوشته هایی که که پشت دی وی دی فیلم ها می نویسند....برای اطلاع این دوست و دیگران باید بگویم که من بعد از ده سال نقد فیلم نوشتن ، در حال حاضر با نقد فیلم کاملن مخالف هستم و اصلن دیگر حوصله اش را هم ندارم....دوست عزیز ما در زمانه ای زندگی میکنیم که کمیت دارد غوغا می کند و آدمی را برای انتخاب به سرگیجه می اندازد.....و من فکر می کنم معرفی فیلم خیلی مهم تر از نقد فیلم باشد......اگر نقد فیلم را طالب هستید بدانید که از این وبلاگ دست خالی بر خواهید گشت.

4-     قدیم ها تماشاگران دوست داشتند که هنرپیشه های مورد علاقه شان را یک جا در یک فیلم ببیند و فیلم هایی هم به این منظور ساخته شد مثل پلی در دور دست و یا آسمانخراش جهنمی ...رولز رویس زرد و....ولی هیچکدام موفق نبودند حالا فیلم سازان برای جمع کردن هنرپیشه های معروف در یک فیلم تدبیری دیگر اندیشیده اند.....فیلم های چند اپیزودی با یک تم مشترک. و جدید ترین این محصول هم اکنون روی پرده سینماهای اروپا ست با نام : پاریس ، دوستت دارم.....هیجده فیلم کوتاه پنج دقیقه ای از کارگردان هایی چون برادران کوئن..الیور آسایاس،الکساندر پاین ، والتر سالس، |ژرار د پاردیو، تام تایکور و گاس ون سنت....و بازیگرانی چون ژولیت بینوشه، نیک نولتی ، ناتالی پورتمن ، ویلم دافوئه ، الیجا وود و خیلی های دیگر .....فکر می کنم این اسامی کافی باشد برای اشتیاق به دیدن فیلم.

 

5-     به یکی دیگر از آرزوهایم دارم می رسم و آن چیزی نیست جز برگذاری یک فستیوال فیلم های کوتاه و مستند ایرانی در این طرف آب....سپتامبر 2007 ....فعلن هم به شدت مشغول جمع آوری فیلم ها هستم .

6-     دوست بسیار عزیز ی که فرصت دیدنش را در سفری که تابستان به ایران داشتم به طور غیر قابل بخششی از دست دادم ، بهزاد عزیز است از وبلاگ گوهر سینما... بهزاد عزیز در قسمت پیام ها عاشقانه ای را نوشته که واقعن حیفم آمد که آن جا رهایش کنم و بر خلاف تصور بهزاد عزیز که خواسته بود حالم را بگیرد ....خیلی هم حال داد.....این قطعه در قسمت زیر خواهد آمد.

    حديث 30
زندگي ، خيلي مسخره س ! مسخره تر از اوني كه آدم ، فكرش رو بكنه . آدم مي آد . بي اينكه دلش بخواد ، مي آد ـ آ ! يهو ، چش كه وا ـ مي كنه ، مي بينه ، يه ننه داره ، يه بابا داره ، با چند تا برادر ـ خواهر . آدمه ، همون آدمي كه برات گفتم ، شير مي خوره ، جون مي گيره ! كتك مي خوره ، پوست مي ندازه ! فحش مي خوره ، آدم مي شه ! مريض مي شه ، درد مي گيره ! سرش به سنگ مي خوره ، ياد مي گيره ! تا آخرش ... كم ـ كمك ... برا خودش ... همينجور ... آسه ـ آسه ... گاماس ـ گاماس ... بزرگ مي شه ـ بزرگ مي شه ... تا جوون مي شه . خوب و بد زندگي رو ، مي فهمه . خلاصه ! اينقده به اين در و اون در مي زنه ، تا اينكه مي فهمه ، تو دنيا ، يه چيزي كمه . يه چيز مهم . چي ؟ هدف ! هدف ، خيلي مهمه . مهمتر از اوني كه بخواي . حاليته ؟

    حديث 31
يكي ، هدف رو ، ((كار )) مي دونه ! فكر مي كنه ، فقط و فقط ، بايد كار كنه . يكي ، هدف رو ، ((درس )) مي دونه . واسه همين ، فقط و فقط ، درس مي خونه . حالا بمونه كه آخرش چه گهي مي شه ! دكتر ؟ پرفوسول ؟ چي ؟ خدا مي دونه . يكي ، هدف رو ، (( پول )) مي دونه . هدفش ، فقط و فقط ، پول در آوردنه . اين بابا ، هميني كه به فكر پوله ، سكه ـ سكه ، جمع مي كنه . اسكناس ، رو اسكناس مي زاره . برا خودش ، همه ش و همه ش ، با پولاش ، بازي مي كنه . اونارو ، جيرينگي ـ جيرينگي، صدا مي ده . هي مي شمره . انگار كه مثلا ، زياد مي شه . چه مي دونم ، خراب مي شه . خيلي كارا مي كنه . پاري وقتام ، نزول مي ده . شايدم به هر كثافتي ، تن مي ده تا پول بيشتري ، به دست بياره . اين آدم ، تموم زندگيش ، پولكيه . حتي ، نفس كشيدنش . بمونه كه معمولا هم ،كنس از آب درمي آد . چون فكر مي كنه ، برا هر سكه ش ، يه عالمه ، جون كنده . اما ، گه مي خوره ! چون ، دروغ مي گه . اين بابا ، بيشتر پولش رو ، از تو حلقوم ، آدماي بدبختي ، مثل من درآورده . مي دوني چرا ؟ چون اگه يكي ، پولدار بشه ، حتم بدون كه خيليا رو ، بدبخت كرده ! حاليته ؟

     حديث 32
من مي گم ، آدم بايد عاشق باشه . چون اگه آدم عاشق نباشه ، ديگه اون آدم ، آدم نيست ! خره ! عشق ، هدفيه كه من مي گم ، اگه اون رو ، كسي نداشته باشه ، زندگيش رو باخته . ماليده ! به قول شاعر گفتني : (( آدم يه روز ، دنيا مي آد / يه روزم از ، دنيا مي ره / كسي كه عاشق نباشه / گشنه مي آد ، تشنه مي ره ! )) حالا چرا ؟ آهان ! اينجاش رو ،گوش كن ! خدا ، قربونش برم ، يه دل داده بهت ، قد مشت . اما به ولله ، كاري مي كنه اين دل ، اندازه ي صد تا مشت ! حاليته ؟ بلا ـ روزگاريه ، عاشقيت ! گفتم عاشق بشم ، بلكه منم ، يه كاري كرده باشم . يه گهي ، خورده باشم .

 حديث 33
بلا ـ روزگاريه ، عاشقيت ! بد چيزيه ، عاشقيت ! آدم رو ، كن ـ فيكن مي كنه . از اين ـ رو ، به اون ـ رو مي كنه . خواب و خوراك رو ، از آدم مي گيره . آدم رو ، بيچاره مي كنه . آدم يهويي ، گه ـ گيجه مي گيره . درد بي درمون مي گيره . هر خاكي هم كه تو سرت كني ، خوب شدني ، نيستي كه نيستي ! مي دوني چرا ؟ چون دواي هر مرضي روكه بخواي ، مي توني پيدا كني ، الا مرض عشق رو ! اين يكي رو نمي توني ، تو دواخونه و عطاري هيچ طبيبي ، پيدا كني . حرف داش غلام رو ، باور نداري ؟ آ ـ آ ! اين خط ، اينم نشون ! برو عاشق شو ، تا بفهمي ، من چي مي گم !

 حديث 34
من ، يه دل ، نه ، صد دل ، عاشقت شده بودم . اونقده كه دلم ، همه ش و همه ش ، به طرف تو پر مي كشيد . يادمه ، وقت و بي وقت ، مي اومدم تو كوچه تون . همين ،كوچه اقاقيا . واي مي ستادم ، جلو در خونه تون . درست جلو ، در آبي تون . يادمه شبا ، همه ش ، هواي تو رو مي كردم . يادمه همه ش ، نصف ـ شبي ، مي اومدم اونجا . پاري ـ وقتا ، خنده م مي گرفت . پاري ـ وقتام ، لجم مي گرفت . با خودم مي گفتم : (( داش غلام ! الان وقت اومدنه ياره ؟ الاغ ! حالا كه نصف ـ شبه . اون كه ، بيرون ـ بيا نيست . پس اومدي ، چي رو ببيني ؟ كوچه خالي رو ؟! )) بعد به خودم ، دلداري مي دادم كه : (( داش غلام ! مهم نيست ! اين كوچه ، كوچه ي دلبرته . همه ي سنگفرش و ديواراش ، بوي يارت رو مي ده ! )) آره ! به ياد تو ، به عشق تو ، همه ش مي اومدم ، اونجا . كوچه اقاقيا . حاليته ؟ نچ ! حاليت نيست ! چون نمي دوني ، چه شبا كه اونجا ، يه لنگه پا ، واي ـ نستادم . پدرم ، در اومد . پاهام خشكيد . چشام ، از سو رفت . اما به عشق تو ، دم نزدم . همه ش رو كشيدم . بدجوري هم ، كشيدم .

 حديث 35
نمي دونم ، كدوم پدر آمرزيده اي ، بار اول ، برا عاشق ، شمع رو انتخاب كرد . اما هر كي بود ، دمش گرم ! دستش درد نكنه . به علي ، خوب چيزي رو انتخاب كرد . چون عاشق ، راست و حسينيش ، عين شمعه . عين شمع ، مي سوزه . آروم ـ آروم ، مي سوزه . مي سوزه و نور مي ده ، به ديگرا . جون مي كنه ، برا ديگرا . اما خودش ، از تو ، درب و داغون مي شه . كم ـ كمك ، از بين مي ره . نيست و نابود مي شه . عاشقي ، اين ريختيه . عين شمع . بلا ـ روزگاريه ، عاشقيت ! حاليته ؟

 حديث 36
پيش خودم فكر مي كردم ، تو سهم مني . عشق مني . مال مني . واسه همين ، نبايد راحت ، از دستت بدم . پيش خودم فكر مي كردم ، ديدن تو ، تقديره . خدا ، تو رو ، به من ، نشون داده . خدا بوده كه مهر تو رو ، تو دلم نشونده . اگه خدا نمي خواست كه من هيچوقت ، به پستت نمي خوردم . تو رو نمي ديدم . عاشقت نمي شدم . اسير و زمينگيرت نمي شدم . حالا اون كاري كرده . تا اينجاش ، با اون . قبول . اما ـ بعد ؟ بعدش ـ چي ؟ بعدش كه ديگه ، ربطي به اون نداره . به خودم ، ربط داره . همه ش كه اون، نبايد زحمت بكشه . پس ـ من ـ چي ؟ من نبايد زحمت بكشم ؟ ... نچ ! بايد كاري مي كردم . اما ، چه كاري ؟ بايد فكري مي كردم . اما ،كدوم فكر؟ بايد راهي پيدا مي كردم . اما ،كدوم راه ؟ مونده بودم . بدجوري ، مونده بودم . عين خر ، تو گل ، گير كرده بودم . گه ـ گيجه ،گرفته بود ، من رو .

 حديث 37   ...

 حديث 38
مي دوني چيه ؟ من هميشه ، عاشق چش بودم . راست و حسينيش رو بخواي ، من مي گم : (( عاشق و فقط و فقط ، يه چيز رو مي بينه . به يه چيز ، دل مي بنده . عاشق ، يه چيز مي شه . چش ! اين چشاي معشوقه كه اون رو ، حالي به حالي مي كنه . نه ، چيز ديگه . اگه چش ، برق داشته باشه ، خلاص . كار ، تمومه . برق ، يه تير پنهوني مي ندازه و ... آ ـ آ ... خلاص ! تا قيام ـ قيامت ، عاشق ، حالش خرابه . خراب خراب ! حاليته ؟ چشاي تو ، برق داره . بدجوري ، برق داره . اگه برق نداشت ، داش غلام ، اينجوري ، اسيرت نمي شد . واله و شيدات نمي شد .

 حديث 39
بعضي وقتا ، پيش خودم مي گم ، اگه قرار بود ، من و تو به هم نرسيم ، پس ديگه چرا ، همديگه رو ديديم ؟! هان ؟! اصلا چرا ، از اولش ، خورديم به پست هم ؟! درست ! درست كه تو ، عاشق من نبودي . درست كه تو ، اصلا با من ، حرفي نزدي . تو فكرم نبودي . اما ـ من ـ چي ؟من كه عاشقت شدم . نشدم ؟ خب ... خب ... به من چه كه عاشقت شدم ! تو جلوـ روم اومدي ، منم عاشقت شدم ! درست ! درست كه عشق ما ، يه طرفه بود ! اما قلابي كه نيست ! هست ؟ چرا بايد اينجوري بشه ؟ اگه قراره ، دونفر به هم نرسن ، پس ديگه چرا ، جلو هم ، ظاهر مي شن ؟! من ، جلوت اومدم ؟ تو ، جلوم اومدي ؟ كي ؟ كي مقصره ؟ تقصير من بود ؟ تقصير تو بود ؟ تقصير كي بود ؟ نمي دونم ! ديگه ... هيچي ... نمي دونم ! فقط مي دونم ... اين وسط ... داش غلام ... داغون شد ... نيست و نابود شد ... 

 

 با تشکر از بهزاد عزیزم

+ نوشته شده در 2007/1/13ساعت 12:34 PM توسط آران جاویدانی |


 

 با دیدن پوستر فیلمی که در پایین آمده، آیا می توانید حدس بزنید که بایکی از بهترین های اولین دهه قرن بیست و یکم تا این زمان روبرو خواهید شد؟

من هم فکر نمی کردم . ولی پنج دقیقه اول فیلم آن چنان با قدرت شما را سر جایتان می نشاند که نگرانتان هم میکند ، مبادا که بقیه فیلم به خوبی اولش نباشد و فیلم به بیراهه برود و این نگرانی تا پایان فیلم به همراه شماست.

فیلم در آغاز و بی مقدمه به معرفی یک خانواده ۶ نفره نا همگون می پردازد.

اولیو دختر ۷ ساله خانواده عاشق مراسم انتخاب دختر زیبای دنیا با آرزوی شرکت در این مراسم تمام حرکات میس ورلد سال قبل را تمرین می کند.

ریچارد هوور ، پدر خانواده که بیزنس من ناموفقی است که بسته های نرم افزاری به سوی موفقیت را عرضه می کند و فلسفه اش در زندگی این است که مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند: برنده ها و بازنده ها....برنده ها می مانند و بازنده ها فراموش می شوند.

ادوین هوور ، پدر ریچارد و پدر بزرگ خانواده که با آن ها زندگی می کند...بسیار بد دهن و بد اخلاق که در خفا(توالت) کوکایین می زند.

دواین ، پسر ۱۵ ساله خانواده که کتاب چنین گفت زرتشت نیچه را می خواند و نه ماه است که روزه سکوت گرفته است و می خواهد این حرف نزدن را تا زمانی که خلبان جت شود ، ادامه بدهد.

شریل مادر خانواده که در گیر و دار مشکلات شخصی اش از جمله بی پولی خانواده و خودکشی برادرش به شوهرش قول داده که سیگار نکشد و در خفا می کشد.

فرانک، برادر شریل ...دایی خانواده (همجنس باز) از پروست شناس های معروف که چون هم در عشق شکست خورده وهم بورسیه ای را که قرار بوده بگیرد را به رقیب عشقی اش باخته است دست به خودکشی نا موفقی زده است و بعد از بهبودی نسبی با خواهرش به خانه آن ها می رود.

سر میز شام خبر میرسد که اولیو  یکی از دوازده کاندید مسابقه  Little miss sunshine (مسابقه ای مانند (میس ورلد ولی برای بچه ها) شده است و باید ظرف دو روز آینده قبل از ساعت ۳ بعد از ظهر در محل مسابقه(کالیفرنیا) که ۳۰۰۰ کیلومتر با خانه آن هانیو مکزیکو) فاصله دارد حضور یابند.

 خانواده بعد از کلنجار رفتن هایی تصمیم می گیرند که با یک فولکس استیشن کرایه ای ، دستجمعی به این سفر بروند و از این جاست که یکی از بهترین فیلم های ژانر جاده ای خلق میشود.

+ نوشته شده در 2006/11/5ساعت 11:47 AM توسط آران جاویدانی |


بهزاد عزیز در پیامی که برای پست قبلی ام گذاشته ، خواسته بود تا چیزی درباره تارانتینو بنویسم ، راستش را بخواهید این روزها همه درباره تارانتینو نوشته اند و بعضی هاشان هم واقعن عالی است. تصمیمم این بود که خواسته بهزاد عزیز را که اتفاقن از همه ما هم خوش تیپ تر است بر آورده کنم پس مطلبی را که چند سال پیش بعد از تماشای بیل را بکش ۱ نوشتم به بهزاد عزیز تقدیم کنم.

۱-     بچه كه بودم ، وقتى از سينما بر مى گشتم ، سعى میكردم همه بچه هاى كوچه را جمع كنم و فيلم را اوّل تا به آخر برايشان بازگو كنم.

2-     اين مقاله به هيچ عنوان نقد فيلم  نيست ، با نگاه نقد فيلم نخوانيد.

۳- با خودم عهد کرده بودم که مطالب وبلاگ قبلی ام را این جا نیاورم ....نشد که نشد.

 

به قول كيارستمى ؛ ... اتفاقا مرد آنست كه سر حرفش نماند ...اين جوابى بود كه كيارستمى به حبرنگارى داده بود كه پرسيده بود: شما دو سال پيش گفته بوديد كه ديگر در قسمت مسابقه جشنواره ها شركت نخواهيد كرد ، چطور شد كه زير حرفتان زديد ؟

من هم كه روزگارى كيارستمى را دوست داشتم ، حرفش را گوش كردم و مى خواهم درباره فيلمى كه اين روزها بر پرده سينماهاى دنياست و اتفاقا مخالفان و موافقان سر سختى هم دارد ، صحبت كنم .

بيل را بكش جهارمين فيلم كوئنتين تارانتين(Kill Bill)

اتفاقا من با اين آقاى تارانتينو خصومت شخصى داشتم و همه اش هم تقصير گيارستمى است . و بر مىگردد به ده سال پيش كه فيلم زير درختان زيتون كيارستمى و پالپ فيكشن(Pulp fiction) همين آقاى تارانتينو در جشنواره كن ، رقباى جدى همديگر بودند.

نقل است كه تارانتينو بعد از نمايش فيلمش سراغ كيارستمى می رود و می گويد : تو را در سالن نمايش ديدم كه بيشتر از ده دقيقه ننشستى و سالن را ترك كردى ، تو ده دقيقه بيشتر از فيلم مرا تحمل نكردى ولى من 45 دقيقه فيلم تو را تحمل كردم و بعد از سالن زدم بيرون ،

اين البته به بهتر بودن فيلم كيارستمى ربطى نداشت بلكه خود تارانتيينو گفته بود ؛ تحملش بيشتر از كيارستمى بوده .

همان جا هم تارانتينو به كيارستمى گفته كه دو صحنه از فيلم را براى فيلم بعديش خواهد دزديد . كه در جكى براون  (Jackie Brown) اين كار را كرد.

برگرديم به خصومت شخصى ؛ ده سال پيش ما محروم از داشتن ديش ماهواره بوديم و شنيديم كه مراسم اختتاميه جشنواره كن به طور مستقيم از يكى از كانال هاى ماهواره پخش مى شود ، با كلى اين در و آن در زدن بالاخره با واسطه ، دوستى پيدا كرديم و رفتيم خانه شان كه مراسم را بطور مستقيم ببينيم.

هنگام اعلام اسم برنده نخل طلا نفس را در سينه حبس كرده بودم كه وقتى دوربين رفت روى كيارستمى ، خواستم آزادش كنم كه گوينده اسم كوئنتين تارانتينو را اعلام كرد ويك سطل لبالب از آب سرد را روى من و نفس نيمه محبوس ، نيمه آزاد من ريخت و خلاصه حالى از ما گرفت كه نگو و نپرس .

به هر صورت اين خصومت ريشه گرفت به طوريكه تا دو سال بعد از آن من هنوز پالپ فيكشن را نديده بودم و خصومت همچنان پا بر جا . از جكى براون هم اصلا خوشم نيامد . من به ديدن جكى براون نرفتم  ، او به ديدن ما آمد ، در جشنواره رتردام پنج شش سال پيش ، سورپرايز فيلم بود و من ناچار به ديدنش نشستم .

امّا بيل را بكش ، حكايت ديگرى دارد .

اين فيلم را به خاطر موضوعش كه اتفافا خيلى هم آبگوشتى است می خواستم ببينم كه همان روز اول نمايشش ديدم و جايتان خالى كلّى هم لذت بردم .

اين فيلم خود سينماست ، همان طور كه سينما پاراديزو خود سينما بود با اين فرق كه سينما پاراديزو نوستالژى سينما تا دهه پنجاه را داشت و بيل را بكش فيلم هاى درجه دو  دهه هفتاد را در نظر دارد . و جه زيبا و خوش فرم .

شما با پيش زمينه ديدن فيلمى از كوئنتين تارانتينو وارد سينما می شويد كه در مورد انتقام گيرى است . پس پيشاپيش خودتان را بايد آماده كرده باشيد . و مثل آن طرفدار تام جونز نباشيد كه به كنسرت آيرون ميدن رفته بود و شاكى از اينكه چقدر اين ها داد و بيداد كردند.

فيلم با صدا هاى ناله زنى در زمينه كاملا سياه شروع مى شود و در ادامه تصويرى سياه و سفيد از صورت همان زن را داريم كه از ضرباتى كه خورده كمى دفرمه شده و بعد صداى بيل را داريم و دستمالى كه خون روى صورت زن را پاك می كند . اسم بيل روى اين دستمال نوشته شده . و بعد ترانه بنگ بنگ نانسي سيناترا پخش می شود و قسمت اول بيل را بكش در پنج بخش به نمايش در می آيد . در ادامه فيلم در مى يابيم كه عروس براى انتقام گيرى مى خواهد پنج نفر را بكشد ، چهار نفر كه روز عروسيش نه نفر همراهش را كشته اند و تيرى هم در سر او كاشته اند كه او را به يك كوماى 4 ساله برده . و بعد از چهار سال با نيش يك پشه به هوش آمده و مى خواهد كه انتقام بگيرد و در اين قسمت اول از دو نفر از ليست پنج نفره انتقام گرفته مى شود كه ما اتفاقن اول ، دومى را مى بينيم .

تارانتينو قبلا هم اين زمان شكنى را در پالپ فيكشن كرده بود و اين بار در بيل را بكش ، اصلا شكستن زمان در استخوان بندى فيلم قرار دارد و جزئى جدا نشدنى از فيلم است .

از پايان بخش اول ، ديگر شما خودتان را رها كرده ايد، و در دهه هفتاد به تماشاى فيلم هاى بزن بكش نشسته ايد . از بروس لى بگير و بيا تا كارتون هاى بزن بكش ژاپنى . از نانسى سيناترا بگير و بيا تا ايزاك هيز و برو تا موسيقى ژاپنى .

( توصيه 1 : سي دي مو سيقي اين  فيلم  را حتما گوش كنيد هر سليقه اى كه در موسيقى داشته باشيد ، حداقل از سى در صد آهنگ هاى آن خوشتان خواهد آمد .)