توصیح آنکه ، این نوشته را پانزده سال پیش نوشته ام ، دیشب دوباره خواندمش . هنوز دوستش داشتم.
ديگر تنها اميد به مرگ است كه زندگى را تحمل پذير مىكند و تنهايى را نيز .
رفت و آمد رقت بار آدم هاى خوشبخت و خانواده هاشان ، پارك ها را مملو از شادى هاى مكانيكى كرده .
حتى ديگر اين پاييز ، پرندگان را در خيابان طويل شمالى جنوبى شهر نمى بينى و درختان به پچپچه ، آن روزگاران را افسانه سر داده اند .
آه پرندگان خيابان پهلوى
پياده روها انتظار مىكشند ، آيا ميان اين همه پرنده اى نيست ؟
سال بد ، سال ياًس ، سال جدايى
سال زنگ هاى خراب و دل هاى شكسته ، از هيچ كدام صدايى نمىآيد .
سال تنهايى ، نوميدى ، و زمستانى را كه زود رسيده ، هنوز در خانه ميزبان هستيم و اين ميهمان لجوج خيال ترك خانه را ندارد و تنها گرد و رنگ برفش بر مو و صورت مىنشيند .
روزهاى رفته با شكيبايى نوستالژيك وارش از در و ديوار خانه رژه مىروند .
سرگردان در حال فرار خود را به اين در و آن در مىزنيم .
چاره اى نيست ، بايد تن داد 
به ياد مىآوريم روزهاى با هم بودن را ، روزهاى شور ، بىكلّگى ، عصيان روزهايى را كه اگر نتوانستيم ميان خوب ها اوّل باشيم ، اوّلى بد ها شديم .
روزهاى بطرى شكستن ها و دعواهاى با بطرى شكسته
روزهاى شاد و بى خيالى ؛ روز هاى عكس چاپ كردن هاى دسته جمعى در تاريكخانه داخل حمّام
روزهاى آگرانديسمان و دواى ظهور و ثبوت ، روزهايى كه حتّا كادر 70X50 هم كممان بود .
روزهاى عكس هاى سياه و سفيد
روز هايى كه غصّه ، قصّه اى بيش نبود و تنهايى ، افسانه اى خيالى
روزهايى كه ساعت اسطوره شد و زمان خدايى پيش رو
روزهاى پيشرو ، ماركار ، هدف ، مدرسه عالى ساختمان ، روزهاى رفاقت
روزهاى شرط بندى هاى ديوانه وار
روزهاى هتل كاليفرنيا و باب ديلن و جون بائز و لئونارد كوهن وفرهاد
روزهاى مهارى فايبر گلاس و وافتتاح بزرگراه ها به طريقى نوين ، در جهت معكوس ، رفت و برگشت
روزهايى كه براى آبجو خوردن ظرف مكان و زمان را مىشكستيم ، سرى اوّل خيابان فرشته ، سرى دوّم ابشار دوقلو ، سرى سوّم نوشهر ، تا اين جا آمده ايم ، دو ساعت ديگر بايد پادگان بود ، تن به بازداشت هاى پى در پى
روز هاى عشق و دلدادگى
روزهايى كه جدايى ، جادوگرى بود كه در سرزمين هاى دور زندگى مىكرد و كارى با ما نداشت .
روزهاى سينما ، سانس اوّل ، روز اوّل ، ديگر همه همديگر را مىشناختند و اين بهانه ديدار بود
روز هايى كه ديگر نيازى به اسم نبود ، چهره ها حرف آخر را مىزدند
روزهايى كه ديگر فيلم ، زندگيمان شده بود و زندگى ، فيلممان .
روزهاى جوليا ، وست سايد ، بعد از ظهر نحس ، دوئل
آنتونيونى و بونوئل و برگمان
زابريسكى پوينت و شبح آزادى و فريادها و نجواها
روزهاى جشنواره ، ده روز و ده شب ، شب زنده دارى ، دوستى هاى بى نام ونشان ، تقّلب و بازار سياهى
روز هاى كتاب و كتابخوانى
چشم هايش ، همسايه ها ، مادر ، ژان كريستف ، چرم ساغرى
بزرگ علوى ، احمد محمود ، ماكسيم گوركى و ............
روزهاى كافه فيروز و امير نادرى و عبداله غيابى و ......
روزهاى كافه نادرى و تماشاى دعوا هاى روشنفكران ، نصرت رحمانى و اسماعيل خويى و ......................
روزهاى شعر و نيما و شاملو و ......................
..............................................................
.................................................................................................
ومن مبهوت و مات و منگ در ميان اين همه تنها نشسته ام در سال بد ،
سال زمستانى
و تنها اميدم مرگ است و مرگ و مرگ كه كى در خانه را بزند.
+ نوشته شده در 2006/8/22ساعت 5:55 PM توسط آران جاویدانی |
سه هفته برای ایران به این بزرگی کم است ، خودم خوب می دانستم ولی بیشتر از سه هفته مرخصی نداشتم و باید انتخاب می کردم. از خیر ایران گردی گذشتم و به تهران و نشر پنجره مجبوبم بسنده کردم هرچند دو روزی هم نقبی به رشت زدیم.
جایتان خالی ، ورودمان در رشت منزل کسی بود که غذا های فیلم "ماهی ها عاشق می شوند" را پخته بود و همان سفره ای را که در فیلم دیدید برایمان چیدند. واقعن خوردنش مزه ای دیگر داشت تا دیدنش. و روز بعد هم از ساعت ۴ بعد ازظهر تا ده شب را در رستوران کوچکپور کپورچالی گذراندیم . ۵ساعت بخور بخور و دست آخر هم از برادر صاحب رستوران که کنار همان جا گالری عکسی دارد ، دو عکس بسیار زیبا کادو گرفتیم. عکس زیر یکی از آن دو عکس است. یک روز هم از اول صبح به ساوه رفتیم سر لوکیشن فیلم جدید " ابوالفضل جلیلی" ، "حافظ". هر چند که فکر می کردم فیلم تمام شده ولی خودش گفت که بعد از نمایش ندادن فیلم در کن تصمیم گرفته سه سکانس به فیلم اضافه کند. جز یکی دو هنرپیشه تلویزیونی باقی نا بازیگرند و عده ای هم از فیلم "گل یا پوچ" اش آمده اند این جا. امیدوارم فیلم گل یا پوچ جلیلی را در ایران نمایش بدهند تا روده های شما هم مثل من از خنده گره بخورد. یکی دیگر از تجربه های خوب این سفر دیدن راش های فیلم "بم: رنگ خاطره" با بازی عزت اله انتظامی بود. فیلم را دوست نازنینم امیر شهاب رضویان ساخته، همان که "سفر مردان خاکستری"اش را علیرغم موفقیت اش در جشنواره های خارج از ایران ، هنوز در ایران به نمایش در نیامده و "تهران : هفت صبح"اش هم اکران محدودی داشت و فیلم علیرغم ارزش هایش مهجور ماند. با دیدن راش های فیلم به این نتیجه رسیدم که باید منتظر یکی دیگر از بهترین بازی های انتظامی بود. همه چیز این فیلم عالی در آمده و امیدوارم که از تدوین سر بلند بیرون بیاید. محمد شیروانی عزیز را هم در خانه اش ملاقات کردم. فیلم کوتاه "کاندید" اش به نظر من یکی از بهترین و تاثیر گذارترین فیلم های کوتاه در ایران است. و فیلم "رییس جمهور میر قنبر" ش هم یکی از کمدی ترین فیلم های مستندی است که تا به حال دیده ام. فرصتی پیش آمد که فیلم را برای بار سوم در خانه هنرمندان همراه با تماشاچیان تهرانی ببینم. استقبال از فیلم فوق العاد بود. باور کنید اگر این فیلم همین الان در تهران اکران بشود ، رکورد فروش غیر قابل باوری را به جا خواهد گذاشت. هم زمان با نمایش فیلم نمایشگاهی هم از عکس های پشت صحنه فیلم برقرار بود که یکی از عکس هایش به شدت چشمم را گرفت. شیروانی عزیز که از علاقه ام به عکس آگاه شد ، بلافاصله عکس را پشت نویسی و امضا کرد و بهم کادو داد به اضافه دو دی وی دی از تمام فیلم های کوتاه وبلندش. از لطفش سپاسگزارم. دیدار کوتاهی هم با دوست بسیار عزیزم "سرپیکو" نویسنده وبلاگ "بی خوابی" داشتم که به خاطر این دیدار کوتاه رنج سفر را به دوش کشیده بود و چشم های قرمزش خبر از بی خوابی طولانی می داد. واقعن شرمنده ام کرد. ادامه دارد......
+ نوشته شده در 2006/8/13ساعت 3:43 AM توسط آران جاویدانی |