.....
وقتى كه ترك ديار كرده بود ، پدر و او رفته بودند و حالا كه برگشت ، مادر .
در خانه ى خالى ميان كارتن هايى كه قبل از سفر پرشان كرده بود ، نشست .
نمىخواست ، يعنى اميدوار بود كه بازگشتش چنين نباشد .اين آخرسرى ها خوابش را می ديد كه همواره نگرانش بود .
گفت : جاى نگرانى نيست ، ديگر بزرگ شده ام و حالا من بايد نگران بچّه هايم باشم .
مادر گفت : نوه دار هم كه بشى ، براى من ، تو هنوز همان كوچولوى تقس و شيطان و شورشى هستى .
مهماندار گفت : داخل هواپيما ، سيگار كشيدن ممنوع است .
گفت : ببخشيد ..؟
مهماندار حرفش را تكرار كرد ، سيگار ، وبا اشاره اى سيگار خاموش ميان دو انگشتش را نشان داد .
......
به خود آمد ، هنوز از گيج وگنگى خبر در نيامده بود . هنوز هم صداى مادر در گوشش بود كه گفته بود : مادر ، نگران من نباش ، حالم خوب خوبه ، اين ها زيادى شلوغش كرده اند. ميگى نه ، از دكتر بپرس .
گفت : مادر ، چه كار دكتر دارم ، اگر حالت خوب نيست ، اگر فكر می كنى آنجا فايده ندارد ، بيارمت اينجا ، دوسه ماهى اين جا باش همّه چيزش هم بامن .
گفته بود : نه مادر ، اگر هم قرار باشه چيزى بشه ، دوست دارم اين جا بشه . خيالم راحته و جايم را هم پيش خريد كرده ام .
چيزى نمىتوانست بگويد ، فقط دعا می كرد كه قبل از رفتنش خبرى نشود كه شد .
_ : چه خبرته قيافه مادر مرده ها رو به خودت گرفتى ؟
روى صندلى بغل دستى نشسته بود و پايش را از كفش در آورده بود و كف پاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دو تا دستش را حلقه كرده بود دور زانويش ، درست مثل آن وقت ها كه روى پيشخوان آشپزخانه ، به طرف نهارخورى مى نشست و مشروب خوردنش را تماشا مىكرد. لب پايينش را بيرون داد ، درست مثل بچّه ها كه قهر مىكنند ويا خودشان را لوس می كنند ، گفت ؛ برايت لباس مشكى آوردم ولى مثل اينكه به دردت نمی خورد .
جواب داد : نه ، اين همانى است كه با هم براى مراسم پدر خريده بوديم ، يادت هست ؟
خسته شده بود ، ديگر اشكش در نمی آمد ، با هر كس كه روبرو ميشد ، بغلش می كردند و آن چنان زارى می كردند كه انگار مادر خودشان مرده .
پيش بينى مىكرد كه دو سه هفته خسته كننده خواهد داشت . می دانست همه نگاه ها سرزنش بار خواهد بود و با نگاهشان مسئوليت مرگ مادر را به گردنش خواهند گذاشت و خواهند گفت ؛ به موقعش كه نيامد ، حالا هم لابد آمده تا ارثش را بگيرد و برگردد .
رو كرد به او وگفت : ميبينى اين ها هر كدام براى خودشان قاضى شده اند وبه خودشان حقّ قضاوت مىدهند و متّهم بدبخت را تا حدّ اعدام هم پيش ميبرند .
جواب داد : عزيز دلم آرام باش ، وقتى ناراحتى ، نفس ات تند تند می زند و نمی توانم سرم را روى شانه ات بگذارم .
.....
به خاكسپارى نرسيده بود ولى به مراسم ختم رسيده بود ، نفرت داشت از اين كه دو ساعت تمام دم در مسجد بايستد و جواب تسليت ديگران را كه براى رفع تكليف آمده اند ، بدهد .
هنوز گيج و منگ بود ، روز رفتن ، مادر سخت بغلش كرده بود ، تنها بودند ، كسى از رفتنش خبر نداشت ، قرار بود وقتى كه رسيد به همه بگويند .
مادر گفته بود كه : ميدانم ديگر همديگر را نمی بينيم . بگذار درست مثل وقتى كه بچّه بودى بغلت كنم .
_ : باز كه رفتى تو فكر ، تو بايد به خودت هم برسى ، يه نگاه تو آينه به خودت بيانداز .
يادش آمد كه ريشش را از روزى كه خبر را شنيده ، نتراشيده و حسابى تمام صورتش را پوشانده .
_ : نگاه كن باز هم دارى ميشى رابينسن كروزوئه .
قبلن هم كه دعواشون شده بود و تصميم گرفته بودند هم ديگر را ديگر نبينند هم ريشش را نزده بود . بعد از دو ماه زنگ در خورده شد و وقتى در را باز كرد ، دختر خيلى جدّى گفته بود ؛ ببخشيد آقاى رابينسون كروزوئه ، فكر می كنم كه اشتباه آمده ام. من اينجا منتظر شان ميشم تا برگردند ، و مرد را مجبور كرد كه اوّل ريشش را بزند و بعد كه آمد ، پريد تو بغلش .
_ : حالا شدى مرد هميشگى خودم .ديگر هم با هيچ قهرى از پيشت نخواهم رفت .
ولى رفت و مرد از دور ناظر رفتنش بود ، و هيچ كارى از دستش بر نمی آمد ، هيچ وقت اينچنين عاجز نشده بود .
مردد بود كه بتراشد يا نتراشد ، اصلن حوصله اشو نداشت .
اصرار كردند كه شب را ، بعد از مراسم بماند كه نماند .می خواست شب اوّل را تنها ، خانه مادر بخوابد كه برادر ها نگذاشته بودند ، مى ترسيدند كه وا بدهد .
پس با قول اينكه برگرد ، شب به خانه حودش برگشت .
......
درى را باز كرد كه هفت سال هيچكس جرات باز كردنش را نداشت . همه چيز همان طورى بود كه موقع ترك خانه گذاشته بود . همه چيزش را بخشيده بود جز كتاب ها كه تا آن لحظه در كارتن ها آرميده بودند.
تعجب نكرد كه دختر را روى پيشخوان آشپزخانه ديد.
_ : نمى خواهى ريشت را بتراشى
مىخواست ولى ........................
باز هم لب پايينى را بيرون داده بود وخودش را داشت لوس می كرد .
گفت : جمعش كن اون لب و لوچه رو از تو كوچه ،وحنديدند و همديگر را بغل كردند .نتوانست زياد آنجا بماند ، بايد بر می گشت ، قول داده بود.
چند شاخه گل ميخك گرفت كه روى سنگ پدر بگذارد ، پدر عاشق ميخك بود ومتنفر از گلايول . براى مادر سنگ موقت گذاشته بودند .می دانست كه مادر چه می خواهد ، ياس زرد وبيدمشك را از باغچه خانه كنده بود ، خود مادر كاشته بود . تمام روز را با پدر و مادر و او گذراند . اين طور بيشتر دوست داشت . براى او هم يك شاخه رز زرد گذاشت .
_ : اصلن كى گفته زرد رنگ نفرته ، من كه ميگم رنگ عشقه .
همين كافى بود كه زرد ، رنگ عشق باشد و هر چيز زردى سمبل عشقشان .
همه جا را دنبالش گشته بودند ، حتّا در كتابفروشى پاتوقش برايش پيغام گذاشته بودند .نگرانش شده بودند چون تمام روز ناپديد شده بود . حوصله توضيح دادن نداشت ،سرى تكان داد و پرسيد ؛ خبرى شده .
بچه ها از آن طرف زنگ زده بودند ، می خواستند ببيند كه هنوز تصميم دارى خانه را نگه دارى يا نه ؟
گفت ديگر مهّم نيست ، همه را با هم می فروشم وفروخت و پول را يكجا حواله كرد براى بچّه ها . همه ثعجب كرده بودند چرا كه هفت سال آن ها را مصرانه نگه داشته بود و می گفت ؛ اين ها تنها ريشه هاى باقيمانده برايم هستند ، نميگذارم كه اين ها را هم از من بگيرند .
باز هم لب پايينش را بيرون آورد و گفت ؛ پس من چى ؟خودت چى؟
كنارش نشسته بود وكفشش را در آورده بود وپاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دستانش را دور زانو حلقه زده بود .
مرد سر دختر را گرفت و گذاشت روى شانه هايش ، درست مثل اوّلين بار كه تو سينما سرش را گذاشت روى شانه اش.
مادر وپدر هم كنارشان ، آنور راهرو نشسته بودند .
مهماندار گفت : لطفن سيگارتان را روشن نكنيد تا چند لحظه ديگر به مقصد می رسيم .
دختر خنديد ، پدر و مادر هم .
.....
رتردام – هلند
+ نوشته شده در 2006/9/13ساعت 6:13 PM توسط آران جاویدانی |
داشتيم ديگر دهه 30 را پشت سر می گذاشتيم . دهه 30 براى جامعه سياسى ايران دهه تاثير گذارى بود امّا تنها تاثيرش براى خانواده ما اضافه شدن ما سه نفر بود .
مادر هر سه سال يكبار در اين دهه ، سه شكم زاييده بود ، يعنى از اوائل دهه 30 شروع كرد و اواخر دهه ، تعطيل .
كاوه سال 32 به دنيا آمد و من سال 35 و بابك سال 38 .
از كاوه به بعد براى دختر رفته بودند و اگر من دختر می شدم ، بابكى در كار نمی بود .
دى ماه سال 1339 بود ، بابك يك ساله شده بود و مادر تولد مفصّلى برايش گرفته بود و مهمان ها كه رفتند ، مشغول جمع و جور كردن خانه شد .
بابك اوّل دى متولد شده بود ولى جشن تولّدش را شب يلدا می گرفتند . اين جورى با يك تير دو نشان می زدند .
مادر تمام شب را با افتخار و آب و تاب كامل به تعريف اين موضوع گذرانده بود كه بعد از تجربه تلخى كه سر من داشته ، تصميم گرفته بود كه از همان اوّل به بابك ياد بدهد جيشش را بگويد ، و بابك را بيشتر از شش ماه كهنه نبسته و او هم ياد گرفته با زبان بى زبانى آژير بكشد كه يعنى ؛ شاش دارد .
سه ماه قبل از اينكه بابك به دنيا بيايد مادربزرگ نذر كرده بود و سفره اى انداخته بود براى آنكه بچه دختر باشد .
كلى مهمان دعوت كرده بود و برايشان هم خورش قورمه سبزى مبسوطى پخته بود با يك بند انگشت روغن روش .
خانه مادر بزرگ از خانه هاى قديمى خيابان هدايت بود كه تا ده سال پيش به همان صورت مانده بود ، از آن به بعد را نمی دانم كه چه بر سرش آمده .
حياط در وسط خانه با حوض دايره شكل كوچكش و ضلع جنوبى ، ديوار بلند همسايه . ضلع شرقى خانه به مهمانخانه اختصاص داده شده بود كه زيرش آب انبار متروكى بود كه نيمى از كودكی ام را در آن گذرانده بودم و مخفی گاه من به حساب می آمد.
ضلع شمالى خانه ، اتاق مستطيل شكل بزرگى بود كه در شرايط عادى اتاق نشيمن خودمانى بود و در مهمانى ها ، سفره غذا را آنجا پهن می كردند. ضلع غربى هم اتاق خواب ها بود.
مهمان ها در اتاق مهمانخانه منتظر بودند ، سفره در اتاق نشيمن چيده شود و آن ها را براى حمله صدا كنند .
سفره را پهن كرده بودند و بشقاب ها را هم سر جايشان گذاشته بودند ، مادر بزرگ پياله بزرگ خورشت را آورد و وسط سفره گذاشت . مادر بزرگ معتقد بود كه خورشت بايد در يك ظرف باشد تا يك بند انگشت روغنش خودى نشان بدهد . اين را نشانه تشخص می دانست .
مادر مشغول عوض كردن من پاى سفره بود و همزمان براى مرتب كردن سفره به مادر بزرگ كمك می كرد .
كهنه خيس مرا باز كرده بود ومی خواست كهنه كهنه خشك را ببندد كه مادربزرگ صدايش كرد تا ديس هاى پلو را بياورد . مادر كه با ظرف پلو برگشت جلو در خشكش زد و در را با پايش بست و به در تكيه داد كه دستكم كسى وارد اتاق نشود تا آن چيزى كه او دارد می بيند را كس ديگرى نبيند .
درست از مركز بدن من فوارّه اى به سمت پياله خورش قورمه سبزى كشيده شده بود و داشت خورشت را كمى آبكى تر می كرد ، هيچ كارى هم از دست مادر بر نمی آمد ، فقط صبر كرد تا فوارّه فروكش كند و بعد فورى با ملاقه شروع به هم زدن خورشت كرده بود كه مادر بزرگ وارد شد و عصبانى به مادر پرخاش كرده بود كه ؛ تو كى می خواى ياد بگيرى كه خورش را نبايد هم زد ، بايد يك بند انگشت روغن رويش خودنمايى كند .
مادر هم سكوت كرده بود .
مادر تنها كسى بود كه از خورشت نخورده بود و ديگران را كه به به و چه چه می كردند نظاره می كرد و در جواب آن ها كه مى پرسيدند ؛ جرا فقط پلو با ماست می خورد ؟ با شرمندگى سرش را پايين می انداخته ، يعنى ؛ بيرون روى دارد .
همه از غذاى آنروز تعريف كردند و كسى هم مسموم نشد ، ولى بچه دختر نشد ، سوّمى هم پسر ، شايد به خاطر آبكى بودن خورشت !
به هر حال مادر ، سر بابك تمام سعی اش را كرده بود كه بچه را عادت بدهد كه جيشش را بگويد و بابك هم ياد گرفت و مايه مباهات مادر و رو سفيدى.
البته ، خداييش ، بابك باهوش بود ، ده ماهگى راه افتاد و از يازده ماهگى هم حرف می زد .
در جشن تولد يكسالگى اش هم كلى خودنمايى و وراجى می كرد و مهمان ها هم نازش را می كشيدند ، انگار نه انگار كه ما هم آدميم .
مهمان ها كه رفتند ، مادر مشغول مرتب كردن خانه شده بود كه چند ضربه به در خورد . كاوه و بابك خواب بودند و فقط من توى دست و بال مادر وول می زدم . مادر مرا روى ميز نشاند و به طرف در رفت و در را با ترس و لرز باز كرد ، كسى پشت در نبود ، مادر سرك كشيد ، سرماى بيرون خودش را به داخل پرت می كرد ، مادر خواست در را ببندد كه چشمش به پايين در افتاد ، سبدى آنجا بود ، احتمالا من هم كنجكاو شده بودم كه از روى ميز پريده بودم پايين . مادر از همانجا نعره اى سرم كشيد كه ؛ از جايت تكان نخور . نعره مادر كافى بود كه چيزى را كه در سبد خفته بود ، بيدار كند و به گريه بيندازد .
مادر ترسيده بود ، سبد را به داخل آورد و در را بست . كلون پشت در را هم انداخت . آن سال ها پدر نبود . مادر درمانده شده بود ، نمی دانست چه بكند . بچه اى داخل سبد سخت گريه می كرد . مادر بچه را به بغل گرفت و سعى كرد كه آرامش كند . بچه دوباره به خواب رفت .
مادر به سمت تلفن رفت و به عمه زنگ زد . شوهر عمه رئيس كلانترى 7 بود . مادر قضيه را گفت و شوهر عمه هم توصيه كرد كه ما تكان نخوريم و همانجا بمانيم تا مامور بفرستد كه بچه را ببرند .
آن سال ها فقر بيداد می كرد و سر راه گذاشتن بچه ها رايج شده بود و البته شوهر عمه می گفت كه كسانى هم براى باج گرفتن اين كار را مى كنند .
همان طورى كه شوهر عمه توصيه كرده بود ، من و مادر هيچ تكانى نخورديم ، البته كاوه و بابك را نميدانم ، چون توى آن يكى اتاق ، خواب بودند و اگر هم تكان می خوردند ، ما نمی توانستيم ببينيم .
مادر كلافه بود ، من هم كه فكر می كردم خدا برايم يك رقيب ديگر فرستاده . مادر طاقت نياورد و شروع كرد به باز كردن بچه و گفت ؛ اگر دختر باشد نگهش مى دارم . بچه پسر بود .
دو مامور آمدند و بچه را بردند . مادر كه در را پشت سرشان بست ، همان جا نشست و زد زير گريه . سعى كردم كه آرامش كنم ولى نمی شد . وجدان درد بدى گرفته بود . همان طور گريان به سراغ سجاده نمازش رفت و پهن كرد روى زمين و چادر نمازش را به سر كشيد و به نماز ايستاد .
مادر تا صبح سر نماز نشسته بود و با خداى خودش راز و نياز مى كند كه او را از اين وجدان درد برهاند .
مادر از خدا می خواهد كه اگر كار اشتباهى نكرده ، خدا علامتى بدهد تا مادر از اين عذاب وجدان بيرون بيايد . تا خود صبح به انتظار نشسته بود و بعد همان جا سر سجاده نماز به خواب عميقى فرو رفته بود كه ، بابك هر چه صدا زده بود ؛ جيش ، جيش ... مادر نشنيده بود . مادر بابك را نمی بست .
بابك هم از تختش بيرون آمده بود و تاتى تاتى كنان خودش را بالاى سر مادر رسانده بود و تا آمده بود بود بگويد جيش ، خود جيش بيرون مى زند و به سر و صورت مادر می پاشد . مادر از خواب می پرد و نگاهى به بابك می كند كه هنوز كارش تمام نشده و همواره دارد صورت مادر را آبيارى می كند .
مادر با صورت خيس سرش را بالا میبرد و میگويد : خدايا شكرت ، علامتت را گرفتم . فقط چرا اينقدر آبكى ؟
+ نوشته شده در 2006/9/10ساعت 8:47 PM توسط آران جاویدانی |