بهزاد عزیز در پیامی که برای پست قبلی ام گذاشته ، خواسته بود تا چیزی درباره تارانتینو بنویسم ، راستش را بخواهید این روزها همه درباره تارانتینو نوشته اند و بعضی هاشان هم واقعن عالی است. تصمیمم این بود که خواسته بهزاد عزیز را که اتفاقن از همه ما هم خوش تیپ تر است بر آورده کنم پس مطلبی را که چند سال پیش بعد از تماشای بیل را بکش ۱ نوشتم به بهزاد عزیز تقدیم کنم.
۱- بچه كه بودم ، وقتى از سينما بر مى گشتم ، سعى میكردم همه بچه هاى كوچه را جمع كنم و فيلم را اوّل تا به آخر برايشان بازگو كنم. 2- اين مقاله به هيچ عنوان نقد فيلم نيست ، با نگاه نقد فيلم نخوانيد. ۳- با خودم عهد کرده بودم که مطالب وبلاگ قبلی ام را این جا نیاورم ....نشد که نشد. به قول كيارستمى ؛ ... اتفاقا مرد آنست كه سر حرفش نماند ...اين جوابى بود كه كيارستمى به حبرنگارى داده بود كه پرسيده بود: شما دو سال پيش گفته بوديد كه ديگر در قسمت مسابقه جشنواره ها شركت نخواهيد كرد ، چطور شد كه زير حرفتان زديد ؟ من هم كه روزگارى كيارستمى را دوست داشتم ، حرفش را گوش كردم و مى خواهم درباره فيلمى كه اين روزها بر پرده سينماهاى دنياست و اتفاقا مخالفان و موافقان سر سختى هم دارد ، صحبت كنم . بيل را بكش جهارمين فيلم كوئنتين تارانتين(Kill Bill) اتفاقا من با اين آقاى تارانتينو خصومت شخصى داشتم و همه اش هم تقصير گيارستمى است . و بر مىگردد به ده سال پيش كه فيلم زير درختان زيتون كيارستمى و پالپ فيكشن(Pulp fiction) همين آقاى تارانتينو در جشنواره كن ، رقباى جدى همديگر بودند. نقل است كه تارانتينو بعد از نمايش فيلمش سراغ كيارستمى می رود و می گويد : تو را در سالن نمايش ديدم كه بيشتر از ده دقيقه ننشستى و سالن را ترك كردى ، تو ده دقيقه بيشتر از فيلم مرا تحمل نكردى ولى من 45 دقيقه فيلم تو را تحمل كردم و بعد از سالن زدم بيرون ، اين البته به بهتر بودن فيلم كيارستمى ربطى نداشت بلكه خود تارانتيينو گفته بود ؛ تحملش بيشتر از كيارستمى بوده . همان جا هم تارانتينو به كيارستمى گفته كه دو صحنه از فيلم را براى فيلم بعديش خواهد دزديد . كه در جكى براون (Jackie Brown) اين كار را كرد. برگرديم به خصومت شخصى ؛ ده سال پيش ما محروم از داشتن ديش ماهواره بوديم و شنيديم كه مراسم اختتاميه جشنواره كن به طور مستقيم از يكى از كانال هاى ماهواره پخش مى شود ، با كلى اين در و آن در زدن بالاخره با واسطه ، دوستى پيدا كرديم و رفتيم خانه شان كه مراسم را بطور مستقيم ببينيم. هنگام اعلام اسم برنده نخل طلا نفس را در سينه حبس كرده بودم كه وقتى دوربين رفت روى كيارستمى ، خواستم آزادش كنم كه گوينده اسم كوئنتين تارانتينو را اعلام كرد ويك سطل لبالب از آب سرد را روى من و نفس نيمه محبوس ، نيمه آزاد من ريخت و خلاصه حالى از ما گرفت كه نگو و نپرس . به هر صورت اين خصومت ريشه گرفت به طوريكه تا دو سال بعد از آن من هنوز پالپ فيكشن را نديده بودم و خصومت همچنان پا بر جا . از جكى براون هم اصلا خوشم نيامد . من به ديدن جكى براون نرفتم ، او به ديدن ما آمد ، در جشنواره رتردام پنج شش سال پيش ، سورپرايز فيلم بود و من ناچار به ديدنش نشستم . امّا بيل را بكش ، حكايت ديگرى دارد . اين فيلم را به خاطر موضوعش كه اتفافا خيلى هم آبگوشتى است می خواستم ببينم كه همان روز اول نمايشش ديدم و جايتان خالى كلّى هم لذت بردم . اين فيلم خود سينماست ، همان طور كه سينما پاراديزو خود سينما بود با اين فرق كه سينما پاراديزو نوستالژى سينما تا دهه پنجاه را داشت و بيل را بكش فيلم هاى درجه دو دهه هفتاد را در نظر دارد . و جه زيبا و خوش فرم . شما با پيش زمينه ديدن فيلمى از كوئنتين تارانتينو وارد سينما می شويد كه در مورد انتقام گيرى است . پس پيشاپيش خودتان را بايد آماده كرده باشيد . و مثل آن طرفدار تام جونز نباشيد كه به كنسرت آيرون ميدن رفته بود و شاكى از اينكه چقدر اين ها داد و بيداد كردند. فيلم با صدا هاى ناله زنى در زمينه كاملا سياه شروع مى شود و در ادامه تصويرى سياه و سفيد از صورت همان زن را داريم كه از ضرباتى كه خورده كمى دفرمه شده و بعد صداى بيل را داريم و دستمالى كه خون روى صورت زن را پاك می كند . اسم بيل روى اين دستمال نوشته شده . و بعد ترانه بنگ بنگ نانسي سيناترا پخش می شود و قسمت اول بيل را بكش در پنج بخش به نمايش در می آيد . در ادامه فيلم در مى يابيم كه عروس براى انتقام گيرى مى خواهد پنج نفر را بكشد ، چهار نفر كه روز عروسيش نه نفر همراهش را كشته اند و تيرى هم در سر او كاشته اند كه او را به يك كوماى 4 ساله برده . و بعد از چهار سال با نيش يك پشه به هوش آمده و مى خواهد كه انتقام بگيرد و در اين قسمت اول از دو نفر از ليست پنج نفره انتقام گرفته مى شود كه ما اتفاقن اول ، دومى را مى بينيم . تارانتينو قبلا هم اين زمان شكنى را در پالپ فيكشن كرده بود و اين بار در بيل را بكش ، اصلا شكستن زمان در استخوان بندى فيلم قرار دارد و جزئى جدا نشدنى از فيلم است . از پايان بخش اول ، ديگر شما خودتان را رها كرده ايد، و در دهه هفتاد به تماشاى فيلم هاى بزن بكش نشسته ايد . از بروس لى بگير و بيا تا كارتون هاى بزن بكش ژاپنى . از نانسى سيناترا بگير و بيا تا ايزاك هيز و برو تا موسيقى ژاپنى . ( توصيه 1 : سي دي مو سيقي اين فيلم را حتما گوش كنيد هر سليقه اى كه در موسيقى داشته باشيد ، حداقل از سى در صد آهنگ هاى آن خوشتان خواهد آمد .) صحنه هاى بزن بزن هم از ماتريكس است تا بزن بزن هاى مسخره و غلو شده فيلم هاى كاراته اى هنگ كنگى دهه هفتاد . با همان خون بيرون زدن هاى مسخره كه اتفاقا اين جزئى از مزاياى اين فيلم است . تارانتينو در اين فيلم هر كارى كه از فيلمبردار و دوربين فيلمبردارى بر می آمده ، بيرون كشيده و از نشان دادن هيچ جزيياتى هم پرهيز نكرده است . پرداختن به اين جزئيات را می گذارم به عهده منتقدان موافق فيلم . بخش دوم فيلم به چهار سال و نيم قبل بر می گردد و بعد در كوما رفتن عروس را مى بينيم و از كوما در آمدنش را . بخش سوم با شيوه كارتون هاى ژاپنى ماجراهاى گذشته بازگو مى شود . بخش چهارم به گرفتن شمشير از استاد هاتارى هانزو مى پردازد. بخش پنجم هم به گرفتن اولين انتقام از او-رن و حالا بايد منتظر قسمت دوم بود . راستى يادتان باشد اين فيلمى است از تارانتينو نه تاركوفسكى. و حالا كه كمى از خصومت شخصى من با اين آقاى تارانتينو كم شده است ، بايد بگويم من از يك چيز ديگر هم از اين كارگردان خوشم می آيد كه سينما را با فيلم ديدن ياد گرفته بر خلاف برخى از كارگردان هاى وطنى كه افتخارشان اين است كه فقط فيلم هاى خودش راديده . مى خواهيد مثل بزنم ....همين آقاى ابوالف ..ول كن با با خوشت می آد از دشمن تراشى . حرف آخر : من با ديدن فيلم بيل را بكش حال كردم ....شما هم اگر با فيلم هاى دهه هفتاد و بروس لى حال می كرديد از اين فيلم خوشتان خواهد آمد .


+ نوشته شده در 2006/10/19ساعت 5:36 PM توسط آران جاویدانی |
روز جمعه ۲۲ اکتبر در برنامه ای از سلسله برنامه های "رنگ ایران " که از ۶ سپتامبر شروع شده و تا پایان دسامبر هم ادامه دارد ، برنامه ای تحت عنوان " تاثیر سینمای دیجیتال بر فیلم سازان جوان ایران" گذاشته بودند که یکی از سخنرانانش هم من بودم. صادقانه بگویم گه تا دو شب قبلش خود من هم نمی دانستم که چه می خواهم بگویم ولی تصمیم گرفته بودم که به جای هر صحبتی ، چند فیلم کوتاه دیجیتالی از فیلم سازان جوان به نمایش بگذارم . فیلم ها را هم انتخاب کرده بودم:
دندان کرم خورده ساخته: رها فریدی کنسرو ایرانی ساخته: محمد شیروانی نقطه دید ساخته:مانی پتگر زنده یاد ساخته: مریم فخیمی به هر صورت هر چه بادا بادی گفتم و به سمت آمستردام راندم. بر خلاف تصورم بر گزار کنندکان دو دختر خانم جوان بودند و مجری برنامه ما هم که اسمش پروین بود و اتفاقن دو روز بعد هم قرار بود فستیوال فیلم ایرانی را در شهر اوترخت برگزار کند با اینکه ایرانی بود اصلن فارسی بلد نبود. خوب مشکل خودش بود به من چه. سخنرانان برنامه دو نفر بودیم، این بنده حقیر و دیگری خانم الی صفری فیلمساز ایرانی مقیم هلند که فیلم مستند نشان عشق را ساخته . بعد از نمایش فیلم ها در کمال نا باوری فهمیدم که دختر خانم جوان مجری مرا متخصص سانسور سینمای قبل از انقلاب و خانم الی صفری را متخصص سانسور سینمای بعد از انقلاب معرفی کرد. باز جای شکرش باقی بود که چیز دیگری را به من نبست. من هم خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم به جای حرف های تکراری ترجیح می دهم داستان هایی از سانسور را بگویم : اولین داستان را از کتاب دوست عزیزم حمید رضا صدر که برادرش هم در آن جلسه حضور داشت نقل کردم: ....یکی از معروف ترین سانسورهای تاریخ سینما در مورد فیلم "آغا محمد خان قاجار" (نصرت اله محتشم، ۱۳۳۳) رخ داد. در نسخه اولیه فیلم که ۱۵۰ دقیقه بود ، آغا محمد خان با بازیگری خود محتشم ، توسط کریم خان زند، شاه پیش از خود مقطوع النسل می شد ، طی مبارزاتی به تاج و تخت می رسید و سر انجام در انتهای فیلم به قتل می رسید. بررسی فیلم برای دریافت اجازه نمایش توسط خود محتشم انجام گرفت که در آن زمان ریاست اداره نمایش وزارت کشور را به عهده داشت. قیچی سانسور نزدیک به سی دقیقه از فیلم را حذف کرد و زمان آن به ۱۲۵ دقیقه تقلیل یافت. نتیجه این بود که مرگ آغا محمد خان از پایان فیلم حذف شد تا سیاست پرهیز از نمایش شاه کشی پابرجا بماند.. در نسخه جدید آغا محمد خان از قصر خارج می شد تا با دست خالی به جنگ دشمنانش برود..... می بینید ما واقعن مردم عجیبی هستیم ، خودمان می سازیم....خودمان بازی می کنیم....و خودمان هم سانسور می کنیم. مجری برنامه از من خواست که به جای این داستان ها به طور جدی به مسئله سانسور بپردازم که با اعتراض شدید حضار مواجه شد و من هم از خدا خواسته به داستان گویی هایم پرداختم و نتیجه این شد که بعد از اتمام برنامه با حضار محترم به کافه ای رفتیم و تا نیمه شب به قصه گویی از سینمایی پرداختم که در آن بزرگ شده ام. نتیجه این شد که یکی از دوستان برنامه ای تدارک دید که هر هفته نمایش فیلمی داشته باشیم به انتخاب من. ماه اکتبر را با زیر پوست شب داوود گله شروع کردیم و در ادامه "مغول ها " (پرویز کیمیاوی) و "اسرار گنج دره جنی" (ابراهیم گلستان) و "خدا حافظ رفیق " (امیر نادری) را خواهیم داشت. قبل از نمایش فیلم اصلی دو فیلم کوتاه از سینماگران جوان خواهیم داشت.

+ نوشته شده در 2006/10/5ساعت 8:35 PM توسط آران جاویدانی |