(این بهاریه تقدیم می شود به الهام نقدی، لیلا خوانساری ، بهزاد و سرپیکو ی عزیز) باز هم نو كهنه شد و نويي ديگر مي آيد و سالي ديگر. صحبت كوتاه بود و تلفني، فقط يك یورو از كارت تلفن كم شد: “ .... مي روي پيش زن صاحب رستوران و خودت را معرفي مي كني، بعد جاروبرقي را از انباري برمي داري و تمام سالن را جارو مي زني، پيست رقص يادت نره و بعد....“ جارو را روشن مي كني، جارو با ولعي بي حد و حصر شروع مي كند به بلعيدن آن چه از شب گذشته به روي زمين مانده، دانه به دانه........ و تو جارو به دست گرفته اي و خانه را جارو مي كني، براي مهماني شام آخر سال. پس مادر كجاست؟ مادر؟ مادر در بيمارستان خوابيده بود. از تصادفي سخت جان به در برده بود. خبر تصادف را هنگام حمله مغولها شنيدی. روزاول سانس اول، درست موقع آن رقص مغولها بود در طوفان شن های روان، برادر بزرگت خبر را داد. می دانست اگر مدرسه نباشی، سينما هستی. در سومين سينما پيدات كرد. خبر ناگهاني بود. درست مثل حمله مغولها با تلويزيونهاي در دستشان. گفت: اينها كه مغول نيستند، تركمن هستند. پدر به خاطر كار در شهرستان بود و برادر بزرگ تر دانشجو و سخت مشغول درس و نامزد بازي و برادر كوچك تر هم كه كوچك بود و تنها تو بودي كه مي توانستي پرستار مادر باشي و مسئوليت خانه را بپذيري. نزديك عيد بود و خانه مي بايست تميز مي شد. آيا مادر براي شب عيد از بيمارستان مرخص مي شود؟ دكتر گفت: “ شايد.“ تو حاضر نبودي رسم قديمي بهم بخورد و مادر بايد عيد را در خانه باشد و همه براي شام آخر سال آن جا جمع شوند. “ .....بعد از اين كه جاروي سالن تمام شد مي روي توي آشپزخانه، قاشق و چنگال ها را مي ريزي داخل سينك و بعد آب داغ و يك سطل مايع ظرفشويي، يك ربع بايد بگذاري بماند، در اين فاصله يك قابلمه را آب مي كني و روي گاز مي گذاري تا جوش بيايد.....“ اين قابلمه آب جوش براي چيست ؟ دريا بود كه مي پرسيد. مدرسه اش درست روبروي مدرسه ات بود و مسير تا منزل ها تقريباَيكي. از سه راه شاه مي آمديد ميدان مخبرالدوله، تو و دوستانت اين ور خيابان، دريا و دوستانش آن ور خيابان. هميشه نگاهها بود كه رد و بدل مي شد. به ميدان كه مي رسيديد ، فقط تو و دريا مسيرتان يكي مي شد. اتوبوس خط 111 را سوار مي شديد و همچنان نگاهها بود كه مي رفت و مي آمد و يكباره گره خورد و تو بودي كه جرات كرده بودي آدرس خانه شان رابپرسي و همين آغاز آشنايي بود و حالا دريا كه مي دانست مادر در بيمارستان است و كسي خانه نيست به بهانه كمك آمده بود. مي گويي : دست نزن، آب را گذاشتم تا جوش بيايد براي رنگ كردن تخم مرغهاي سفره هفت سين. تخم مرغها را با وسواس خاص توي قابلمه مي چيني تا بپزند و بعد رنگشان كني، دريا كمك مي كند. يك عروس و داماد تخم مرغي برايت درست مي كند و هديه مي دهد، نه براي سفره هفت سين. تخم مرغها را روي كتابخانه قديمي اتاقت مي گذاري، دريا با كمي سنگ ريزه براي تخم مرغها پايه اي درست مي كند. : تمام اتاقها را رنگ سياه زده اي، دلت نمي گيرد؟ دريا مي پرسد. : نه تمام اتاق، ببين چارچوب در و پنجره و كمد زرد است. نمي پسندي ؟ تويي كه جواب مي دهي. با هم از خانه بيرون مي زنيد، به ميدان كوچك نزديك خانه مي رسي، دور تا دور ميدان مغازه ها به رديف پر از مشتري، جنب و جوش، رفت و آمد. ماهي فروش، ماهي سفيدها را رديف روي هم چيده و به مشتري ها مي رسد. فرصت سر خاراندن هم ندارد. جلوي مغازه زير نور چراغهاي زنبوري، بشقاب بشقاب سبزه گذاشته، عدس، گندم، كوزه سبزه، عروسك سبزه و تشت تشت ماهي هاي قرمز و شيشه هاي بلوري كروي شكل، منتظر تا كدامين ماهي داخل تشت را در خود جاي دهند و روانه سفره هفت سين كدامين خانه شوند. حاجي فيروز، سياه قرمز پوش دور ميدان مي گردد با آواز به ياد ماندني اش : ارباب خودم سلام عليكم، ارباب خودم بزبز قندي، ارباب خودم چرا نمي خندي؟ و درياست كه مي خندد و سكه اي مي دهي. حاجي ادامه مي دهد : بشكن بشكنه، من نمي شكنم........ بستني فروش پير را مي بيني كه با آن يخچال متحركش هنوز لجوجانه جلوي مغازه دو نبش درياني ايستاده و داد مي زند: نوبر بهاره بستني، آي بستني و تو شوخي قديمي ات را تكرار مي كني : اكبر مشدي، بستني يك قروني ات چنده؟ و جواب مي شنوي كه مي گويد: پنج زار بچه جون، اون موقع كه يك قرون بود، تو اين قده بودي، با دست يك متري زمين را نشان مي دهد ، حالا تو اين قده شدي، با دست دو متري زمين را نشان مي دهد، توقع داري بستني من هم اين قده بمونه، با انگشت شست و سبابه اش سوراخي به اندازه يك قروني را نشان مي دهد. ديگر سر بسرش نمي گذاري و دو تا بستني مي خري و مي روي طرف گل فروشي. شاخه هاي ياس زرد و بيدمشك و ان شكوفه هاي به ژاپني كه دسته دسته جلوي مغازه گذاشته شده و بو يعيد را مي دهند. از هركدام دسته اي بر مي داري بي آن كه بپرسي چند؟ يك دسته هم گل عروس براي دريا. دريا ديرش شده و بايد برگرديد. سنبل و لاله را فراموش كردي بخري. دريا مي گويد. مي گويي بماند براي فردا. مي داني كه بهانه مي آوري و مخصوصاَ لاله و سنبل را گذاشته اي براي فردا كه باز هم دريا بيايد. دريا مي خندد. پس قرار فردا را ميگذاري و دريا را كه رساندي برمي گردي خانه ، بايد ظرفها را بشوري. .....يك ربع گذشته و با آن چوب بلند چند بار قاشق و چنگالها را به هم مي زني و بعد مي ريزي تو سينك بغلي، توي آب تميز. مغولها دور و برت وول مي خورند، مي آيند و مي روند، حمله نمي كنند. يكي ماهيتابه دستش گرفته و چيزي شبيه به نان را بالا و پائين مي اندازد، ديگري قابلمه بزرگي به دست دارد و هرازگاهي چيزي داخل آن مي ريزد كه آتش مهيبي از داخل ان بيرون مي زند. گفت : مغولها همه جا را به آتش كشيدند. تاريخ گفت. گفت: اين غذاي چيني هاست كه به جاي اينكه روي آتش بپزد، داخل آتش مي پزد. قاشق و چنگالها را از آب تمييز درآورده اي و داري دسته بندي شان مي كني، قاشق ها يك طرف، چنگالها يك طرف، كارد هم طرف ديگر. و حالا بشقابها، حتي از نگاه كردن به آنها تنت به لرزه در مي آيد. در تمام زندگي ات اين همه ظرف نشسته اي. : اصلاً ملاحظه من را نمي كنند، به خانه كه مي آيند فقط مي خورند و مي ريزند و مي پاشند و بشقابهايشان را من بايد بشورم. شب را پيش مادر در بيمارستان مي خوابي و گلايه برادرها را مي كني، خودش كم بود، حالا نامزدش هم اضافه شده. و مادر با بوسه اي آرامت مي كند. بوسه مادر هميشه آرام كننده بود. صبح شده و بايد برگردي خانه، دريا را مي بيني كه سر كوچه ايستاده. دير كردي. نه، تو زود آمدي. مي خنديد. صبحانه خوردي ؟ تويي كه مي پرسي. نه. درياست كه جواب مي دهد. پس با هم به طرف قهوه خانه مي رويد. عطر شكوفه هاي گيلاس و ياس دو طرف كوچه مستت مي كند. با ترس و لرز دستت را مي بري تا دستش را بگيري و مي گيري، ممانعتي نمي كند، با دو انگشتش هم به نرمي روي دستانت مي كشد و خودش را بهت نزديكتر مي كند. از سنگكي بغل قهوه خانه اول يك دانه نان سنگك خشخاش دو آتيشه مي گيري و بعد مي روي توي قهوه خانه، صاحبش را مي شناسي، به پسرش درس رياضي مي دهي. قهوه خانه چي حسابي تحويلت مي گيرد و بي آنكه بپرسد همراهت كيست، دو صندلي را جوري كنار ميز مي گذارد كه ديگر كسي نتواند سر ميزتان بيايد و مزاحمتان شود. كره را داخل يك ظرف رويي مي اندازد و روي گاز مي گذارد و چهار تا تخم مرغ مي شكاند. صبحانه، نيمرو با نان سنگك تازه ، خوشمزه ترين نيمروي دنيا. و مغولها هستند كه صدايت مي كنند : مينير، ایتن * با شكلك مي فهمانند كه وقت غذا رسيده، نمي تواني بخوري. بوي غذا بدجوري آزارت مي دهد. سعي مي كني با شكلك به آنها بفهماني كه غذا نمي خوري، فايده اي ندارد. مغولها تماشايت مي كنند، با تلويزيون هاي در دستشان و يا قابلمه هاشان، اينها كه مغول نيستند، تركمن هستند. نه، چيني هستند. ساعتت را نگاه مي كني، هنوز به تحويل سال مانده، بشقاب ها را داخل آب كثيف مي گذاري و دانه دانه بر مي داري، دستي به زير و روشان مي كشي و داخل آب تميز، كه حالا چندان هم تميز نيست مي اندازي، انگشتانت درد گرفته، دستهايت از آب جوش قرمز شده ولي چاره اي نيست. آب داخل دستكش مي رود و تو هربار كه خالي اش مي كني ، آهي مي كشي. كمرت درد گرفته، پاهايت درد گرفته، هوا تاريك شده، ظرفها تمام نشده و ظرفهاي كثيف ديگر از راه مي رسند و باز ساعتت را نگاه مي كني. : چه قدر وقت داري؟ درياست كه مي پرسد و تو جواب مي دهي كه مي رسيم، نترس. روميزي ترمه مادر را در مي آوري و با حوصله هفت سين را مي چيني، اول آينه و قرآن و بعد عكسهاي رفتگان، پدر پدر، مادر پدر، پدر مادر و بعد لاله و سنبل، سبزه را كه دريا برايت سبز كرده و آورده و تخم مرغهاي رنگي كه با هم رنگشان كرديد. سير ، سماق، سنجد، سركه و سيب. نارنج را داخل كاسه اي آب مي اندازي و سكه ها را هم داخل ظرفي از برنج خام. پنير و سبزي، ماهي قرمز تنگ بلور را هم دريا وسط سفره مي گذارد. تلفن زنگ مي زند، از بيمارستان است. دكتر مي خواهد با تو صحبت كند، قيافه ات در هم مي رود. : ولي آقاي دكتر شما قول داده بوديد، من همه چيز را آماده كرده ام. : باور كن چاره اي نيست، بهتر است كه يك هفته ديگر بماند و بعد گچ بگيريم و بيايد خانه. و تويي كه هراسان از خانه بيرون مي زني و دريا به دنبالت. مغولها در صحرا مي دوند و حلقه هاي فيلم به دنبالشان، به يك دروازه وسط بيابان مي رسند و زنگ مي زنند : سينما چيه ؟ گيوتين است كه بالا و پائين مي رود، حلقه هاي فيلم، مغولها مي دوند. و تويي كه مي خواهي تمام مسير منزل را تا بيمارستان بدوي. دريا تاكسي مي گيرد. به بيمارستان كه مي رسي، يكراست مي روي پيش دكتر، ديگر نمي تواني حرف بزني، دكتر از داخل اتاقش بيرون مي آيد. مغولها مي دوند و گرد و خاك به پا مي كنند. قابلمه هاي غذا پر و خالي مي شود و سفارش پشت سفارش، بشقاب غذاها چيده مي شوند. مغولها مي رقصند، بالا و پائين مي روند. ولي آقاي دكتر، ديگر نمي تواني ادامه بدهي و بغضت مي تركد، دريا دستت را مي گيرد. با گريه مي گويي: آقاي دكتر براي آمدن مادر به تمام در خانه گل زده ام، خانه گل باران شده، باور كن. دريا هم به گريه افتاده آقاي دكتر، تمام اين سالها همه با هم دور سفره هفت سين در خانه نشسته ايم. خواهش مي كنم باعث جدايي نشو. شام آخر سال....، رسم قديمي، تحويل سال.....بغل كردن ها و بغض تركاندن ها. با هم بودن، سر سفره هم دل بودن. بشقاب ها را يكي يكي از آبي كه ديگر تميز نيست در مي آوري و مي گذاري تا خشكش كنند. حالا نوبت سيني هاست. دكتر راضي شده و يكبار ديگر از پاي مادر عكس مي گيرد و قبول مي كند كه پاي مادر را تماماً گچ بگيرد و گچ را تا تنه و گردن مادر بالا مي آورد. مادر به خانه مي آيد، با آمبولانس، چند ساعتي به تحويل سال مانده، مهمان ها آمده اند. عمه ها، عمو، خاله و بچه هاشان. مادر تاب نمي آورد، بغضش مي تركد زماني كه گلهاي ميخك قرمز روي در را مي بيند. مغول ها، خاكها را به هوا پرتاب مي كنند و مي رقصند، هراسان هستند. ظرفها تمامي ندارد، سيني ها را در مي آوري، ديس ها را مي گذاري و دسته اي ديگر را از آبي كه ديگر حالا كاملاً كثيف است، برمي داري. مادر به داخل خانه مي رود، بوي سبزي پلو مي آيد و ماهي سفيد كه بايد سرخشان كني. درياست كه دم در خانه ايستاده و بايد برود، نگاهش مي كني، دستش را دراز مي كند، اولين كادوي عيدت را از دريا مي گيري، بسته كوچكي است، باز مي كني يك انگشتر عقيق، خود دريا انگشتر را به دستت مي كند و اولين بوسه است كه رد و بدل مي شود و هر دو لذت مي بريد همديگر را بغل مي كنيد، كسي كاري به كارتان ندارد، ديگر از آن دنيا بيرون آمده اي و داخل آسمان هستي. و تو مي داني كه دريا بعد از امتحان نهايي مي رود و مي خواهي كه با اين بوسه همه چيز را براي خودت نگه داري و جاودانه كني. تحويل سال را هر پنج نفر با هم هستيد، پدر، مادر خوابيده در گچ، برادر بزرگ، برادر كوچك و تو كه توانسته اي شام آخر سال را به خوبي برگزار كني. و مغول ها كه دور و برت بالا و پايين مي روند و ظرفها كه هرچه مي شوري تمامي ندارد. نگاهي به ساعتت مي كني، مغول پير جلو مي آيد و مي گويد : تمام. گيوتين پائين مي آيد. خسته اي، دستهايت تاول زده و درد مي كند. كمرت درد مي كند و حتي نشستن برايت سخت شده. به آخرين مترو و اتوبوس مي رسي. به اتاقت مي روي، تنهاي تنهايي، كسي نيست كه حتي يك خسته نباشي بهت بگه. از تحويل سال پنج شش ساعتي گذشته، روي تخت ولو مي شي و حتي ناي روشن كردن تلويزيون را نداري. چشم هايت را كه رو هم مي گذاري، مغولها حمله مي كنند، كوچه به كوچه، خانه به خانه، جلوي درها ايستاده اند. و بوسه دريا، بوسه مادر، بوسه هاي فراموش شده، مغولها، مغولها با تلويزيون، با قابلمه، با دسته بشقابها، گيوتين را جلوي تخت بسته اند، چشمهايت را باز مي كني، نگاهي به انگشتر عقيق دستت مي كني، اين همه سال با خودت اين ور و آن ور برديش. كتابي را كه تازگي كادو گرفتي از كنار تختت برمي داري، صفحه اول را مي خواني كه برايت نوشته: وقتي كه بودي تنهايي را كمتر حس مي كردم، من درد ايران دارم، مثل تو، من دلم براي كوچه هاي تهران تنگ است، مي فهمي؟ و مي گويي : مي فهمم باسي جان، خيلي خوب مي فهمم، مغولها عيدهاي ما، كوچه هاي ما، شادي هاي ما، درياهاي ما و بوسه های ما را به غارت برده اند.........می فهمی ؟ با سلام آران جاويدانی 


+ نوشته شده در 2007/3/18ساعت 10:23 PM توسط آران جاویدانی |